خب من خوب می توانستم چراغ دادنهای پسر دایی عزیز را بفهمم ، هر چند که گاهی آبروی آدم را توی چهار تا فک و فامیل حرف در بیار می برد و هیچ فکر نمی کرد دارند آدم را می پایند و آمارت فردا همه جا اعلان شده . اصلا از بچگی هم همین جوری بود و هر وقت یک شیطانی می کردیم و بعدش هر کس یک سوراخ سنبه ای پیدا می کرد و خودش را گم و گور می کرد که آتش بزرگترها بخوابد محمد اگر همراهمان بود سریع پته مان را می ریخت روی آب . با آن سن و سالش آخر نا مردی بود . با حقه بازی خودش را کنار می کشید و مثلامی گفت به خدا من به هلال اینا گفتم نرن فلان جا .
محمد از وقتی دست چپ و راستش را شناخت چند بار عشق عوض کرد . اوایل دختر خاله اش بود ، بعد مجری یکی از برنامه های آن زمان و گفته بود اختلاف سنی برایش مهم نیست و تصمیم برگشت ناپذیرش این بود که اول مجری شود و بعد پیشنهاد ازدواج بهش بدهد.بین دختر بزرگه و دختر کوچکه همسایه شان هم مردد بود که کدامشان را زن زندگی اش کند.
توی دانشگاه معقول تر شد و دیگر خبرش را به ما نمی داد که چند تا دختر توی کلاسشان برایش می میرند . خوب لازم است بگویم که به نظر محمد همیشه این دخترها بودند که دیوانه وار به محمد فکر می کردند.
دانشگاهش که تمام شد متوجه من شد و من اگر می خواستم خودم را دق کش کنم ازدواج با محمد راهش بود . خوب محمد فکر می کرد که خوشگل ترین شخص نیمکره شرقی است . از آن دسته آدمها که برای خودشان می میرند.
محمد بعد از نه بلند و رسایی که من به مامانش گفته بودم هیچ به پر و پای من نپیچید و هر چه منتظر شدم که خبر بیاورند محمد بخاطر جواب هلال به بیایان زده ، بی فایده بود . اصلا به روی خودش نیاورد و تازه توی مهمانیها می دیدمش که دارد با خوشحالی جست و خیز می کند.
سه ماه بعدش با یک دختر خانم و خانه دار که مامانش از توی یک ختم انعام برایش پیدا کرده بود ازدواج کرد و رفت سر خانه زندگیش .
مامان محمد برای مامان من تعریف کرده و سپرده که هیچ کس خبردار نشود که محمد هیچ از زندگی اش راضی نیست و با اینکه عروسش خیلی خوب است و چشم دشمنها را کور کرده از بس کدبانو و خانواده دار است ولی محمد همه اش دلخور است .
حالا من کار ندارم که قضیه اینها چه بوده نکته تاسف بار ماجرا اینجاست که من از این موضوع خوشحالم و چند تایی گردو هم با دمم شکستم !!
می دانم ، واقعا شرم آور است ، خیلی دوست دارم متاسف باشم اما باز ته دلم خوشحالم ! دوستم می گوید واقعا بی شخصیتم و چون خودم شوهر نکرده ام دلم خنک شده که محمد هم خوشبخت نیست . حقیقت ندارد و به نظرم برای این ناراحتش نیستم که دوست داشتم آن زمان منت مرا بکشد و از اینکه تحفه ای مثل مرا از دست داده سر به دیوار بکوبد . حال آدم به هم می خورد از این همه خودخواهی !