تبليغاتX
تنگی آئورت -
همیشه می شود آدمهای نوبری کشف کرد و دستپاچه هم نشد و به قلمرو دیوانگی هم نرفت .

خانم اقدس م. هشتاد و یک ساله . آمده بود فشارش را بگیرد و آزمایشش را نشان بدهد . موهای طلایی رنگ شده اش و صورت کمتر تا خورده اش آدم را بیشتر به شصت سال ظنین می کرد .

فشارش ۱۷ و تری گلیسریدش ۴۶۰ بود. به همسایه شان لعنت و نفرین فرستاد که گقته قرصهای چربی اش را قطع کند . از عروس چشم سفیدش گفت که هیچ به این مادر شوهر بی دست و پایش نمی رسد و قربان صدقه دخترش رفت که چند بار خواسته مادر را پیش خودش ببرد اما مگر آدم سر سفره داماد می نشیند. بعد هم از شوهر نازنینش گفت که سینه قبرستان خوابیده و از من پرسید شوهر دارم یا نه . نصیحتم کرد که وقتی آدم عزب پا می گذارد روی زمین هزار فرشته لعنتش می کنند و من حساب کردم یک شبانه روز چقدر لعنت بهم می رسد و هفتگی چقدر می شود و ماهانه و سالانه اش به کجا می رسد . وای... به صرفه بود که داز کشیده روی تخت بمانم !

حالا این وسط من هی زور می زدم از مضرات چربی و فشار خون بگویم و فضارا از این گپ و گفتگوی نوه و مادر بزرگ به سمت مکالمه پزشک و بیمار بکشانم . اما پیرزن امان نمی داد . بیست دقیقه گذشت تا مطمئن شود که مرا شیر فهم کرده آن وقت پرسید برای چربی خونش همان قرصهای پارسالش را که توی یخچالش هست بخورد عیبی ندارد و برای فشار خونش زرشک دم کند بخورد بهتر است یا آب گریپ فروت را بگیرد و با آن مزه زهر ماریش سر بکشد.

گفتم شما الان خودتون خوبید؟ سردردی سرگیجه ای سینه دردی ندارید؟

گفت چرا از صبح پشت شانه چپش خرده خرده درد می کند که باید کار همان عروس بی ملاحظه اش باشد که دیشب که خانه شان بوده پنجره را باز گذاشته و چهار تا استخوان خشکه پیرزن را سرما داده .

پرسیدم تهوع نداری که گفت از ظهر به این طرف ته دلش دارد به هم می خورد.

برو مادرم ، برو یه نوار بگیر که من با خیال راحت بفرستمت خونه .

گفت دفترچه ام تمام شده فردا میام که این پسره رفته باشه دفترچه تازه برام بگیره . الان پول ندارم . از لحنش مطمئن بودم راست نمی گوید . اما باز هم با پرستارمان هماهنگ کردم که نوار رایگان ازش بگیرند .

ده دقیقه بعد پرستارمان آمد و نوارش را نشان داد . یک MI پدر و مادر دار ...

ُکارهای اولیه اش را کردیم ، برایش از سی سی یو پذیرش گرفتم و با آمبولانس کلینیک و پرستارمان فرستادمش رفت . همه صلواتی .

ده روز بعد که مرخص شده بود و آمده بود دوباره توی کلینیک ما که فشار بگیرد به دکتر احمدی گفته بود : " این خانوم دکتره نیم ساعت بود داشت با من حرف می زد نفهمیده بود من سکته کردم ، آخه چرا جون مردمو میدین دست دکتر نا بلد ؟"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 1:44  توسط هلال  |