ساعت ۲ بود و شیفت ، تمام و هوا هم نیمه بارانی ، وسوسه تاکسی سوار شدن و سه سوت به ناهار رسیدن را از ذهنم جمع کردم و از همان خیابان فرعی محبوب راهی شدم .
داشتم از دورنمای ابر و کوههای هنوز پربرف و ریز ریز باران کیف می کردم که یک دفعه یک آجر درست در یک وجبی من ، محکم به زمین خورد و دو تکه شد !
بلافاصله از حظ و کیف مناظر بیرون آمدم و تازه فهمیدم که ساختمان همان بغل را دارتد خراب می کنند و کارگر هم با این علم که بعد از ظهری کسی از اینجا رد نمی شود با خیال راحت آجرها را می انداخت بیرون . اعلام خطر تنها یک تپه ماسه بود در جلوی درب خانه ای که تازه از طبقه دومش در و پنجره ها را کنده بودند
جالب آنکه سرو صدایی هم در کار نبود و آن کارگر ساختمانی که اگر کمی دستش چرخیده بود حتما وظیفه محوله از سوی عزراییل را به نیکی انجام داده بود داشت آجرهایی را که از صبح توی خانه مانده بود خالی می کرد.
از ان روز تا حالا این فکر به کله ام افتاده که این آجر ، مامور بوده و مسوول و قضیه هم ، هشدار و تهدید و دیگه آدم بشو و از این حرفها بوده .
حالا هر چه فکر می کنم خلاف رقم بالا توی شب و روزهای گذشته نداشتم البته خوب خرده ریزه هایی بوده ولی خداییش ارزش آجر توی مغزم را نداشته !
و خوب انتظار من از خدا که بندگان پر رو و بی شعورش را به خوبی تحمل می کند آن است که اگر می خواهد بهم بفهماند که کارم بیخ دار شده و حالش از وجود من به هم می خورد ، در آغاز روشهای ملایم تری را آزمایش کند ! حالا جوان و آرزو به دل مانده دنیا را ترک می کنم که هیچ ، اما واقعا مردن مسخره و مفتی می شود ! آدم می خواهد بمیرد هم حداقل با یک اسم دهن پر کن بمیرد که باعث آبرو نشود نه با آجر !