سرشار است از قدر شناسی و محبت . حرفهایش وسط این همه مریض پر توقع و نا سپاس مثل مرهم می ماند . بوی مادرها را می دهد ، با همان روشنی و دلنوازی .
زهرای ۲۰ ساله اش را همیشه همراه دارد و تنهایش نمی گذارد . هر چند که سندرم داون *، IQ زهرا را پایین تر از حد معمول کشانده اما هنوز خیلی چیزها را می فهمد و هنوز طعم تلخ کنایه ها برایش آشناست . این است که خانم سرداری خودش جور بچه اش را می کشد و او را پیش هیچ کدام از چهار عروس و آن یک دختر شوهر کرده اش نمی گذارد . حتی مهمانیها را دو سه ساعته ختم می کند که مبادا کسی بی هوا حرفی بزند و زهرای معصومش برنجد.
زهرا حضور بی آزاری دارد .ساکت و تسلیم روی صندلی می نشیند و هیچ اعتراضی به هیچ چیز ندارد . لوزه های ته حلقش مثل دو تا گردوی نرسیده اند و علاوه بر آن کروموزوم ۲۱ اضافی ، آسم خفیفی را هم از مادرش به یادگار گرفته است . زود به زود مریض می شود و مادر نگران ، به سرعت او را به پزشک می رساند.
امروز که کلینیک بخاطر باز شدن مطبها خلوت تر بود ، خانم سرداری بیشتر پیش من ماند و بیشتر از زهرا گفت . اینکه قبل از تولد زهرا آسم شدیدی داشته و با وجود ۵ حاملگی ، آسم در بیشترین شدت خود بوده . تقریبا روزی یک حمله . کسی به او می گوید یک حاملگی دیگر را امتحان کند چرا که آشنایشان هم سر بچه پنجم ششمشان دیگر به کل آسمش نا پدید شده است .
۳۹سالگی و بارداری ششم . خانم سرداری گفت واقعا آسمم بعد از دنیا آمدن زهرا خفیف تر شد و شاید یکی دو حمله بیشتر در ماه نداشتم . اما ...
نفس را بی دغدغه فرو بردن ، قیمت سنگینی برایش داشته بود .
" خانوم دکتر ، عذاب وجدان این بچه آخرش منو می کشه....."
پرنده غمگین کهنسال ، نگران فردای جوجه بی بال و پرش بود . نگران نا امنی و بی سایبان ماندنش ....
* سندرم داون = همان منگول خودمان