تمام مدت دختر ساکت بود و گوشه میز مرا نگاه می کردو تند تند پای راستش را تکان می داد.گفتم من که گواهی سلامت پرده نمی دهم،تخت معاینه زنان هم اینجا توی کلینیک نداریم،ببریدش پیش ماما بهتره.
مادر دختر گفت : "خانوم دکتر گواهی نمی خوایم فقط می خوام خیالم راحت بشه این عصر جمعه ماما از کجا پیدا کنیم؟خودتون یه جوری روی همین تختها معاینش کنید دیگه.
خلاصه از او اصرار و از من انکار. خلوت دو جوان و آنچه بینشان گذشته بود آن هم به حلال،چه ربطی به من داشت؟ در حال بحث با زن چادری بودم که یک دفعه چشمم به یک قطره اشک افتاد که روی گونه دختر سرازیر شد و دنبالش هم یک رگه سیاه از ریمل روی صورت رنگ پریده اش کشیده شد.
جدال بیشتر سزاوار نبود،من معاینه اش نکنم هم آنقدر دخترک را این مطب و آن مطب می گرداند تا از سلامت آن پرده زندگی ساز مطمئن شود.گفتم شما بیرون تشریف داشته باشید تا من معاینه اش کنم.زن این پا و آن پا کرد و گفت حالا نمیشه منم باشم خانوم دکتر؟ با صدایی که از عصبانیت می لرزید تقریبا داد زدم نخیر خانوم ! بیرون باشید . زن بدون هیچ حرفی در را باز کرد و بیرون رفت.
اسم دختر را پرسیدم،سمیرا بود.بعد هم از اعصابش و اینکه چرا ناراحته سوال کردم.بغضش شکست و هق هق گریه اش بلند شد،چشمانش مثل چشمه می جو شید و قطره های درشت اشک تمام ریمل و خط چشمش را شستند.جعبه دستمال کاغذی را بطرفش گرفتم و حرفی نزدم جز اینکه سرم را پایین بیندازم و بگذارم تمام گریه اش را بکند. کم کم ساکت شد و از خودش گفت که افسردگی داشته است و هنوز هم سرترالین و کلونازپام می خوردواز خانواده اش که دیگر ذله اش کرده اند. بعد پرسیدم خودت حاضری معاینه بشی؟اصلا ببینم اتفاقی هم بین شما افتاده؟ آیا......
دختر انکار کرد اما چشمهای نگران و لحن نا مطمئنش چیز دیگری می گفت. بعد هم با کمی مکث گفت اما شما معاینم کنید وخودش رفت و روی تخت دراز کشید. بلند شدم و پرده را کاملا کشیدم و گفتم لباساتو در بیار و آماده شدی صدام کن.با اکراه دست به شلوارش برد.خیلی خجالت زده به نظر می آمد.در حالی که دستکش به دست می کردم به دروغ گفتم من اینجا روزی ده نفر رو از همین معاینه ها می کنم،یه چیز عادیه که همه برای اطمینان انجام می دن.تو هم راحت باش.
بماند که روی تخت معمولی بیمار و بدون چراغ بزرگ معاینه و با تمام پا جمع کردنهای دختر چه زحمتی کشیدم تا توانستم آن پرده عفت و عصمت را پیدا کنم! هنوز فتح باب نشده بود !!!
سرم را بلند کردم و به دختر که چشمهایش را بسته بود و لب به دندان گرفته بود گفتم خوب ، پرده ات هم سالمه.دختر چشمهایش را باز کرد،برق خوشحالی توی صورتش واضح بود.سریع خودش را جمع و جور کرد و بلند شد. مادر بی طاقتش که تا آن موقع دو سه بار در زده بود همان وقت لای در را کمی باز کرد و به داخل سرک کشید.اشاره کردم بیاید داخل. در حالی که دخترش را می پایید گفت:" باباش هم بیرونه ، دیگه داشت یه چیزهایی بو می برد. " خبر مهم را دادم. یک لبخند پت و پهن صو رتش را پر کرد و تشکر کنان بلند شد و در حالی که از بد بختی دختر جماعت و بد جنسی مردها می نالید با دخترش اتاق را ترک کرد.
پنج دقیقه بعد در حالی که داشتم به اهمیت هایمن* ،این تنها نشان نجابت فکر می کردم صدای در بلند شد و سمیرا را دیدم که کله اش را داخل اتاق کرد و گفت یه دقیقه بیام تو؟ به داخل آمد و باز هم با همان سر رو به پایین گفت بابام نمی دونست ما واسه چی اومدیم،ممکنه زنگ بزنه ازتون چیزی بپرسه تو رو خدا نگین منو معاینه کردین ها..بگید معده اش درد می کرده یا اضطراب داشته...در ضمن به بابام گفتم نسخه ام رو جا گذاشتم، یه چیزی بنویسید من بدم بابام از دارو خونه بگیره ..!
یک شیشه شربت مو لتی سانستول برای دخترک لاغر اندام که بی اشتهایی هم داشت بد نبود....
*HYMEN= پرده بکارت