همه چیز سر جای خودش است ، کار ، زندگی و روزهایی که حالا برای چگونه رد شدنشان از من فرمان می گیرند اما....
دنبال آن حوصله صبور و مهربانم هستم که چند وقتی است گم شده است . خود خواه و خشن و نا نجیب شده ام و چیزی در من رو به خاموشی می رود . حالا یک احساس راحتی شیطانی دارم !
اگر نجابت آن است که همه نا نجیبیها را تحمل کنی من می خواهم گستاخ ترین باشم . خون مهربانی و دلسوزی من به گردن همه آنهایی است که خواسته و نخواسته مرا تا به اینجا هل دادند..
می دانید چقدر سخت است که باورهایی را که کوه هم تکانشان نمی داد حالا باید از پنجره به کوچه بیندازید؟
* * * *
من خودم لجم در می آید وقتی می روم به وبلاگهایی که دوستشان دارم و می بینم هنوز دارند همان پستهای چند شب مانده شان را به خورد ملت می دهند . حالا خودم هم همین شده ام . کمی به نبودن و ننوشتن نیازمندم . نمی خواهم از این پستهای تلخ زهر آگین تحویلتان بدهم که هر کدام برای خودتان انبار دغدغه هایید. انبارهای کوچک و بزرگ...
دنبال خودم می روم.......