اگر عشق ، عشق باشد زمان ، حرف احمقانه ای است .
فروغ فرخزاد اینو گفته ، موافقید؟
ساعت ۲ بود و شیفت ، تمام و هوا هم نیمه بارانی ، وسوسه تاکسی سوار شدن و سه سوت به ناهار رسیدن را از ذهنم جمع کردم و از همان خیابان فرعی محبوب راهی شدم .
داشتم از دورنمای ابر و کوههای هنوز پربرف و ریز ریز باران کیف می کردم که یک دفعه یک آجر درست در یک وجبی من ، محکم به زمین خورد و دو تکه شد !
بلافاصله از حظ و کیف مناظر بیرون آمدم و تازه فهمیدم که ساختمان همان بغل را دارتد خراب می کنند و کارگر هم با این علم که بعد از ظهری کسی از اینجا رد نمی شود با خیال راحت آجرها را می انداخت بیرون . اعلام خطر تنها یک تپه ماسه بود در جلوی درب خانه ای که تازه از طبقه دومش در و پنجره ها را کنده بودند
جالب آنکه سرو صدایی هم در کار نبود و آن کارگر ساختمانی که اگر کمی دستش چرخیده بود حتما وظیفه محوله از سوی عزراییل را به نیکی انجام داده بود داشت آجرهایی را که از صبح توی خانه مانده بود خالی می کرد.
از ان روز تا حالا این فکر به کله ام افتاده که این آجر ، مامور بوده و مسوول و قضیه هم ، هشدار و تهدید و دیگه آدم بشو و از این حرفها بوده .
حالا هر چه فکر می کنم خلاف رقم بالا توی شب و روزهای گذشته نداشتم البته خوب خرده ریزه هایی بوده ولی خداییش ارزش آجر توی مغزم را نداشته !
و خوب انتظار من از خدا که بندگان پر رو و بی شعورش را به خوبی تحمل می کند آن است که اگر می خواهد بهم بفهماند که کارم بیخ دار شده و حالش از وجود من به هم می خورد ، در آغاز روشهای ملایم تری را آزمایش کند ! حالا جوان و آرزو به دل مانده دنیا را ترک می کنم که هیچ ، اما واقعا مردن مسخره و مفتی می شود ! آدم می خواهد بمیرد هم حداقل با یک اسم دهن پر کن بمیرد که باعث آبرو نشود نه با آجر !
سرشار است از قدر شناسی و محبت . حرفهایش وسط این همه مریض پر توقع و نا سپاس مثل مرهم می ماند . بوی مادرها را می دهد ، با همان روشنی و دلنوازی .
زهرای ۲۰ ساله اش را همیشه همراه دارد و تنهایش نمی گذارد . هر چند که سندرم داون *، IQ زهرا را پایین تر از حد معمول کشانده اما هنوز خیلی چیزها را می فهمد و هنوز طعم تلخ کنایه ها برایش آشناست . این است که خانم سرداری خودش جور بچه اش را می کشد و او را پیش هیچ کدام از چهار عروس و آن یک دختر شوهر کرده اش نمی گذارد . حتی مهمانیها را دو سه ساعته ختم می کند که مبادا کسی بی هوا حرفی بزند و زهرای معصومش برنجد.
زهرا حضور بی آزاری دارد .ساکت و تسلیم روی صندلی می نشیند و هیچ اعتراضی به هیچ چیز ندارد . لوزه های ته حلقش مثل دو تا گردوی نرسیده اند و علاوه بر آن کروموزوم ۲۱ اضافی ، آسم خفیفی را هم از مادرش به یادگار گرفته است . زود به زود مریض می شود و مادر نگران ، به سرعت او را به پزشک می رساند.
امروز که کلینیک بخاطر باز شدن مطبها خلوت تر بود ، خانم سرداری بیشتر پیش من ماند و بیشتر از زهرا گفت . اینکه قبل از تولد زهرا آسم شدیدی داشته و با وجود ۵ حاملگی ، آسم در بیشترین شدت خود بوده . تقریبا روزی یک حمله . کسی به او می گوید یک حاملگی دیگر را امتحان کند چرا که آشنایشان هم سر بچه پنجم ششمشان دیگر به کل آسمش نا پدید شده است .
۳۹سالگی و بارداری ششم . خانم سرداری گفت واقعا آسمم بعد از دنیا آمدن زهرا خفیف تر شد و شاید یکی دو حمله بیشتر در ماه نداشتم . اما ...
نفس را بی دغدغه فرو بردن ، قیمت سنگینی برایش داشته بود .
" خانوم دکتر ، عذاب وجدان این بچه آخرش منو می کشه....."
پرنده غمگین کهنسال ، نگران فردای جوجه بی بال و پرش بود . نگران نا امنی و بی سایبان ماندنش ....
* سندرم داون = همان منگول خودمان
حقیقت نا خوشایندی است که آدم هر چه بیشتر می فهمد تنهاتر می شود .
یکی دو ساعت مانده به شروع سال ، پرونده ام را در سال رفته تند تند ورق می زنم و با اغماض و چشم پوشی مثال زدنی خودم را بخاطر تمام ندانم کاریهایم می بخشم ، بعد هم یا به گلهای روی فرش و یا اگر پنجره جلوی رویم باشد به افقهای دور دست خیره می شوم ، برای متنبه شدن کمی سر تکان می دهم و تاسف می خورم که خوب اگر داریوشی ، هایده ای ، کسی هم این وسط ، نغمه بخواند این حسم تکمیل تر می شود و بیشتر عبرت می گیرم .آن وقت تمام کارهایی را که می شود در عالم انجام داد روی کاغذ فهرست می کنم و به خودم قول می دهم که تمامشان را به تحسین بر انگیز ترین شیوه ممکن به انجام برسانم طوری که دهان خودم و همه از این حجم توانایی تا مدتها باز بماند ! گاهی یکی از آن مجله های موفقیت که همکار همیشه عصبانی و ناراضی ام هر ماه می خرد پیش من است ، این جور وقتها که به مدد این مجله بیشتر از قوه و نیروی پنهان خودم آگاه شده ام شیر می شوم و یک کاغذ دیگر هم از باقیمانده کارهایی که می شود در عالم انجام دادو من در لیست قبلی از قلم انداخته بودم تهیه می کنم که وقتی لیست اولی تمام شد ،دومی را شروع کنم که خدای ناکرده بقیه سال ، ابطال نشود !
سال تحویل می شود و من تا چند ساعت و حداکثر یکی دو روز بعد از آن مثل یک قدیس رفتار می کنم . بسیار خوش رو و خوش صحبت هستم ، ساعت به ساعت به برنامه ریزی ام نگاه می کنم که مبادا تخلفی صورت بگیرد ، مدام با خدا در ارتباطم یا برای شکرانه نعمات یا استغفار خطایا ، اصلا هم با کسی دعوا نمی کنم و غر نمی زنم ، حضورم در آشپزخانه بیشتر حس می شود و من دختر خوبی برای مادرم می شوم و از اینکه نمی دانم روغن مخصوص سرخ کردن کجاست ، چند لحظه ای به کاشیهای کف آشپزخانه خیره می شوم و همان جا کنار اجاق گاز یک قول دیگر به خودم می دهم که همه غذاهای کتاب آشپزی ساناز و سانیا را در سال جدید دو بار بپزم !
ولی نمی دانم چه می شود که این شور و دگرگونی ، خیلی زود ته می کشد ، از تک و تا می افتم و هیچ به روی خودم نمی آورم که امروز ، فلان کار و بهمان کار در برنامه ام هست ، ساعتها می خوابم و سریال نوروزی می بینم و تخمه می شکنم و پای ثابت وراجی های زنانه و مردانه می شوم . سرمان هم که خلوت می شود می خزم زیر پتو و ادبیات داستانی ام را تقویت می کنم !
آدم جنس خودش را می شناسد دیگر ! من هم از حرص ، هیچ دور اندیشی برای امسالم نکردم ، حالم به هم می خورد که آدم هی برای زندگیش برنامه بچیند و بعد خودش یا صد جور مساله پیش بینی نشده خرابش کند . فعلا یک کمی در حوضچه اکنون آب تنی کنیم ، سر حال آمدیم ، یک فکری برای زندگیمان می کنیم....