تبليغاتX
تنگی آئورت
ای پسر عمران

   هر گاه بنده ای مرا بخواند آن چنان به سخن او گوش

  

   می سپرم که گویی بنده ای جز او ندارم اما شگفتا که بنده ام

 

   همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من .

 

                                                     از مکالمات خداوند و موسی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 21:21  توسط هلال 

پریوش ، برای همه ما معادل بود با احساسات روشن ، منطق دوست داشتنی و دلنشین و گشایش دلتنگی های دخترانه خوابگاهیمان .

وقتی غصه هایش هجوم می آوردند مثل ما گیج نمی خورد و دستپاچه نمی شد ، کسل و کم حرف می شد اما ذهن شفافش ،مساله را می شکافت و تدبیر می کرد . اگر از دستش نمی آمد که راهی پیدا کند ، خیلی زود یاد می گرفت که مشکلش را توی کوله اش بگذارد ، کوله را بلند کند و به دوش بیندازد و راهش را برود .

نگاهش همیشه همه چیز را می دید و می فهمید . قیافه اش هم مقبول بود و با اینکه کلاسشان ، یک رمان چند جلدی از گیر و واگیرهای عاشقانه بین دخترها و پسرها بود اما پریوش از این معرکه به کنار بود . گاهی از درد دلهای دوستانش تعریف می کرد و اینکه در جوابشان چه گفته و چطور راه پیش پایشان گذاشته ، آنقدر راهکارهایش ، پذیرفتنی و بجا بود که من همیشه با خودم قرار می گذاشتم که عاشق اگر بشوم حتما می روم پیش پریوش !

گذشت سالها ما را پراکنده کرد اما باز هم صدای پریوش را می شنیدم و بی خیال قبض تلفن از این سر مملکت تا آن سرش ، می خواستیم تمام حس ها و گفتنی هایمان را از پشت این سیمها مخابره کنیم.

اما کم کم صدای گرفته پریوش و کم حوصلگیهایش پای تلفن به من فهماند که ورق برگشته است . خودش به حرف آمد ، با آن صداقت همیشگی اش اعتراف کرد که کسی را دوست دارد...

برایش ذوق کردم و مشتاقانه گوش سپردم ، اما وقتی از او برایم گفت و کش و قوسهایشان  را با هم ، دلم پر از غصه شد ، پریوش ، صیدی بود که صیادش فقط  بازی می خواست...

پریوش دو سال و نیم است که دارد به همه می گوید " آره می دونم ، دیگه می خوام تمومش کنم " نمی دانستیم چه بگوییم ، خیلی از دانسته هایم را از زبان خودش به خاطر سپرده بودم ، پس این چاقوی کند شده ، دیگر برای بریدن رشته دلبستگی او کاره ای نبود.

 این بار حرف تازه ای از شیفتگی می گفت:

 به همین سادگی آدم اسیر می شود و هیچ کاری هم نمی شود کرد ، نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید ، همین جوری دو  نگاه در هم گره می خورد و آدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند ، می خواهد پر بکشد..... 

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 14:36  توسط هلال  | 

میان یک بیهودگی و بیخودی دوست داشتنی می پلکم . حالا که دیگر این کتابها بر گرده ساعتهایم سوار نیستند ، شب و روزم را یکجا به روزمرگی بخشیده ام .

کشیکهایم این ماه کم است ، گفته اند می خواهیم خستگیت در برود اما من آن را اینطور ترجمه می کنم : نمی شود از راه نرسیده دوباره همان جایگاه قبلی را بدست آوری !  محض اطلاع عرض کنم حقوق ما ساعتی و به حسب تعداد مریض حساب می شود ، هر چه کشیک و مریض ، بیشتر ، نقدینگی آخر ماه هم بیشتر .

برنامه کشیک اسفند را که دیدم با اینکه ته دلم عروسی بود از این همه  فرصت بخور و بخواب ، اما ابرویی در هم کشیدم و مختصر اخم و تخمی و نیمچه گله ای که برای ماه دیگر ، گوشی دستشان باشد که حالا گیریم سر و همسری در کار نباشد یک آدم مجرد مگر خرج ندارد ...

صبحها زودتر از ۹ بیدار نمی شوم و مامان که یکسره درگیر کار شب اول قبر است نصیحتم می کند که آدمی که نماز صبح نخواند زمین اینطوری نفرینش می کند و آسمان آن طوری برایش بلا می فرستد . طفلک نازنینم خبر ندارد که ظهر و عصر و عشایش را هم یکی در میان جا انداخته ام  !

یک اشتهای سیری ناپذیر در من بوجود آمده که در تاریخ غذا خوردنم بی سابقه است ، مامان که همیشه و در هر حال بچه هایش  در نظرش چیزی جز مشتی پوست و استخوان نیستند ، از این پیشامد ، بسیار خشنود است ، مخصوصا حالا که امتحان ، تمام قوه و بنیه بچه اش را از بین برده ، از هیچ کوششی برای توسعه سایز تن و بدن دخترش ، دریغ نمی کند !

کتاب و فیلم و اینترنت ، لحظات حیات بخش خرید و بازار ، گپهای دوستانه و البته بی ثمر ، ساعتهایم را سامان می دهند . اینها همه به تلافی روزهایی است که کله ام توی این کتابهای تمام نشدنی لعنتی  بود ، به تلافی مهمانی مکه آمدن دایی جانم که همه دو شبانه روز بساطشان را خانه شان پهن کرده بودند و خوش گذشته بود بهشان و سهم من دو ساعت خشک و رسمی ناهار تالار بود ، تولد خواهر زاده ها که که از نبودن خاله شان و البته کادو هایش ، ناراضی بودند ، و حیف از خیلی چیزها...

حیف موهای بلندی که با قیچی به جانشان افتادم  ، حیف عروسی دختر مهری خانم که نرفتم داماد را ببینم ، که می گفتند دخترش عاشق یکی از آنهایی شده که همیشه با دیدنشان اه و پیف مهری خانم بلند بوده ، از همه مهمتر حیف آن دو سه خواستگاری که نگذاشتم از پای تلفن جلوتر بیایند ، واقعا که ! جفت پا کوبیدم روی بخت خودم !

خلاصه که دارم تلافی روزهای رفته ام را روی روزهای مانده ام در می آورم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 23:22  توسط هلال  | 

آدم باید تیکه های دلش را از این طرف و آن طرف بردارد ، مرتب 

 

سر جایشان بچیند ، عقلش را از توقیف درآورد ، گیاه خاطره ها 

 

 راآنقدر آب ندهد که جانشان در بیاید و بمیرند ، آن زیر زمین  

 

 عنکبوتی ذهنش را هم یک عمر قفل بزند...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 14:55  توسط هلال  | 

اگر می خواهید کسی را نفرین کنید بجای کوبیدن روی سینه و طلب ذلت و مرگ برای فرد مذکور ،  یک راهکار پیشنهادی آن است که خیلی خونسرد و بی هیاهو ،برایش آرزو کنید که روزی امتحان تخصص پزشکی بدهد.

یک حقیقت پایدار آن است که اگر پزشکی یقه آدمی را بچسبد دیگر ول کن معامله نیست و دیگر این شغل یک پزشک است که برای کارش ، زندگی اش ، خوابش ، مسافرتش ، دوستی هایش ، ازدواجش و دلبستگی هایش ، قاعده  می سازد.

شهریور ماه بود که به کشمکش همیشگی ذهنم پایان دادم و از میان دو فکر  یکی را انتخاب کردم که یکی شان ادامه پزشکی بود و دیگری گسستن هر رشته ای که مرا به این قلمرو پیوند می زند . مدتها بود که در سکوت و خاموشی به این فکر می کردم که این راه تا اینجا آمده را همین جا بگذارم و کلید زندگی را در قفل دیگری بچرخانم .

من در طبابت برای مریض هایم ، هر چه در توشه دارم بیرون می آورم  ، وقتی حالشان خوب می شود و نفسی از بی دردی می کشند ، خوشی و آسودگی آن لحظه ، درونم را گرم می کند.

اما با همه اینها ، عاشق پزشکی نیستم ، من از شغلی که در آن اشتباه کردن ممنوع است هراس دارم . من از کاری که خطاهای آن ، می تواند عزیزترین کسی را برای همیشه خاموش کند  می ترسم .

هر وقت توی اورژانس هستم ، این وحشت  را در گوشه ذهنم به همراه دارم که نکند امروز برای یکی از آن مریضهایی که می باید ثمر بخش و طبیب باشم ، ریشه بر کن و نیستی آور شوم...

   اینها یک سوی کار است و سوی دیگر ، آن است که خانم یا آقای دکتر که به اول نامت اضافه شود ، باید با خیلی از دلبستگیها و زیباییهای زندگی خداحافظی کنی و یا اینکه حداکثرش آن است که وعده دیدارتان خیلی دیر به دیر خواهد بود...

اینها همه بود به اضافه چندین مشکل و مساله دیگر که دوستان پزشک همه می دانندشان ، اما کفه ترازوی ذهن من به نفع ادامه این راه سنگینی کرد و من هم شدم داوطلب امتحان دستیاری.

این چند ماه قبل امتحان انگار مرده ای میان زندگان هستی ، مخصوصا که کار ودرس را کنار هم داشته باشی ، مدیر کلینیک صاف توی چشمهایم نگاه کرد و گفت خانم دکتر یا می مانی و شیفتهایت را می دهی یا اگر بروی دیگر رفته ای و  خدا حافظ شما ! اما با همه این کج خلقیهایش به مرخصی دو ماه قبل امتحان رضایت داد .

این ادعا بسیار به واقعیت نزدیک است که امتحان تخصص پزشکی ، کم نظیرترین امتحان در این کشور از لحاظ رفرنسهای آزمون و غیر استاندادر بودن سوالات است . و پنج ماه درس خواندن به هیچ وجه کفاف این همه را نمی دهد و اینگونه بود که نتیجه امتحان من هم چنگی به دل نمی زند ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 10:9  توسط هلال  | 

سلام

 

 

هنوز آیا رهگذری هست؟

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 23:40  توسط هلال  |