تبليغاتX
تنگی آئورت
 

 

شب گفت خموشم

                                     روز آمد و خاموشی او در هم ریخت

دل گفت خموشم

                                     عشق آمد و خاموشی او در هم ریخت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 21:58  توسط هلال  | 

هیچ موجودی پیدا می شود که بهتر از آدم ، جلادی را بداند ؟

وقتی زن گفت از صبح درد سمت راست و بالای شکمم بوده و بعد  راست و پایین هم درد گرفته و حالا هم تمام شکمش را انگار دارند به هم می پیچند یک مقدار سیر دردش برایم عجیب بود، با آن شکم مثل تخته ای که دست می زدم دادش به هوا می رفت ، شک من بیشتر به آپاندیس پاره شده یا نهایتا یک کیست تخمدان پاره شده می رفت  . به جراح آنکال زنگ زدم و گفت بفرستش اتاق عمل که آمدم.

تا آخر شیفت  من مریض از اتاق عمل بیرون نیامد . فردایش  به بخش رفتم و شرح عملش را خواندم  : تشخیص = پارگی کیست  هموراژیک تخمدان راست + تخلیه هماتوم کبدی

با صدای بلند داشتم به خودم می گفتم کبدش واسه چی هماتوم داده بوده ؟ تصادفی که نبود این ، خودم بستریش کرده بودم !

پرستار گفت پس شما خبر نشدی ؟ البته شوهره اصلا بروز نداده بود  ، جراح بعد از عمل خواستش و ازش پرسیده بود مریضت که تصادف نکرده بود ، کبدش می دونی پاره شده بود؟  مرده هم  بالاخره به زبون اومده که  حرفمون شد ، نفهمیدم ،کتکش زدم ، با پا رفته تو شکم زن بدبخت !

تازه فهمیدم دو تا مامور پلیس که حالا توی بخش بودن از صبح توی کلینیک چکار داشتند...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 1:38  توسط هلال  | 

ـ پس یعنی دکتر احمدی تا ۲-۳ روز دیگه نمیاد ؟ خوب حالا الان کدوم دکتر هست؟

ـ خانوم دکتر هلال

ـ چکار کنیم دیگه .. حالا یه شماره بده بریم تو ببینیم چی میشه.

صدای بلند مرد از پشت در بسته اتاق هم واضح شنیده میشد . وارد  شد و یک نگاه به من کرد و یک نگاه به بقیه اتاق ، امیدوار بود که دکتر ، یک آدم دیگر غیر از من باشد که یک جا همان گوشه کنارها بتواند پیدایش کند ! نا امید و بی میل روی صندلی کنار من نشست و گفت ببین " خانوم " از امروز صبح که بیدار شدم سرم گیج میره و حال خوشی ندارم ، دیگه خودت یه فشاری ، گوشی ، معاینه ای ، خلاصه هر کاری که لازم دارم بکن دیگه. البته ناگفته نمونه "خانوم" که آقای دکتر احمدی که تشریف ندارن و گویا به سلامتی مسافرت رفتن ، ایشون پزشک خانوادگی ما هستن و عجب دکتری هستن ، دیگه با ما رفیق شدن ، آقاست واقعا ! 

پنجاه سال سن ، یک مرد ، سابقه بستری در ccu و رنگ پریده  و فشار خون ۱۱/۱۸ را باید یک راست به طرف دستگاه نوار قلب راهنمایی می کردم . وقتی دستور نوار قلب را با توضیحات اضافه ، دستش دادم ، یک لبخند عاقلانه به من زد و گفت لازم نیست خانوم ، یک ماه قبل هم همین جوری شدم اومدم اینجا ، آقای دکتر احمدی رو خدا خیر بده یه آمپول برام زد و گفت یه ربع بشینم بعد دوباره فشارمو گرفت که برگشته بود سر جاش ، دیگه هم هیچ چیم نبود تا امروز ، حالا شمام همون آمپوله رو بنویس که دکتر احمدی نوشته بود . نسخه اش هم توی دفترچه ام هست ، بگرد پیداش می کنی !

از یک ماه قبل تا امروز پیگیری مجدد فشار نداشت ، دردهای قفسه سینه گاه به گاه هم داشت که به پزشک قلب مراجعه نکرده بود و علتش را که پرسیدم گفت آقای دکتر احمدی تا الان که لازم ندونستن و چیزی بهم نگفتن ، ممکنه این دفعه  که بیام پیشش خودش معرفیم کنه به هر دکتری که صلاح بدونه !

توضیحاتی که سعی کردم با کمال جدیت و قاطعیت و کمی پیاز داغ  برایش بدهم هم نتوانست ذره ای از وفاداریش به دکتر احمدی کم کند ! بعید می دانستم که مادر دکتر احمدی هم اینقدر به وجود پسرش افتخار کند !

با چشمهای ناباور و آن لبخند اعصاب خرد کن ، بر و بر من را نگاه می کرد . نگاهی که ترجمه اش این می شد ، دختر کوچولو اینقدر حرف نزن ، آمپول دکتر احمدی جون رو بنویس برم بزنم !

خیلی دوست داشتم  آن لحظه در موقعیتی بودم که بجای استفاده از کلمات از یک پاره آجر استفاده می کردم !  یک رضایتنامه نوشتم که این آدم خودش دلش نخواسته نوار قلب بگیره ودادم امضا کرد و بعد هم نسخه آمپول لازیکس رو دادم دستش .

یک ربع بعد ، فشارش ۱۰/۱۴ بود . با قیافه فاتحانه ای گفت دیدی خانوم ، دیدی ؟ من درد خودمو می دونم ، درمانشم می دونم ، البته درمانشو که آقای دکتر احمدی برام پیدا کردن ، ایشالا خودش اومد میگم یه چکاپ کلی واسم بنویسه ببینم قندی ، اوره ای چیزی بالا پایین نشده باشه . البته می خوام زحمت شما نشه ها !

 

پی نوشت : وبلاگ یکی دیگه از همکارامون کشف شد . دست خطش آشناست ! http://asareangosht.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 23:57  توسط هلال  | 

فریبا را من یک سالی می شود که می شناسم یک دختر تهرانی با طراوت خوش ظاهر بوده که ازدواجش او را به اینجا کشانده است. از آن پرستارهای تر و فرزی است که وقتی باهاش کشیکی ، دلت قرص است که اورژانس دست خوب کسی است.

یک شخصیت زلال یکدست دارد و قلبش مثل یک خانه شیشه ای تا آن ته معلوم است و می توانی مطمئن باشی هر چه می بینی همان است که جلوی چشمت است. اینطور بود که دلبستگی پیدا شده میان ما ، رابطه پزشک و پرستار رادور زده و هم کشیک که هستیم به خوشی و دلگرمی هم از عهده بی در و پیکری و آشوب اورژانس بر می آییم .

کم حو صلگیهای متناوب فریبا را همه به ماموریت رفتن شوهرش یا اسهال پسرکش یا دلتنگی اش برای تهران وصل می کردند. خوشبختی او در ذهن همه یک دیوار بلند بدون ترک است .

وقتی فریبا به من گفت می خواهد در یک بیمارستان دیگر هم شیفت بردارد و من پرسیدم با این همه شیفتهای اینجا مگر میرسی آنجا بود که شکافهای عمیق این دیوار را دیدم...

وقتی داشت باغ و خانه و زمینهای پدرش را می شمرد ، حلقه های اشک توی چشمهایش برق می زد و وقتی داشت از سند دو خانه ای که مادرش همین تازگیها یواشکی بین اسناد پدرش پیدا کرده بود حرف می زد ، اشکهایش روی گونه ها سر خورد و به چانه اش رسید . گفت سال اولی که پزشکی دانشگاه آزاد قبول شد پدرش گفته من از کجا بیارم خرج دانشگاه آزاد بدم و فریبا نرفته و سال بعد به پرستاری دانشگاه تهران رسیده . بر و بیای اولین خواستگارها که برای خواهرش شروع شده رک و پوست کنده گفته است من خرج دانشگاه رفتنتونو دادم و ندارم جهاز بدم ! یک آه بلند کشید و گفت گاهی فکر می کردم خودم چند سالی کار کنم و جهیزیه بخرم بعد ازدواج کنم اما سی وهفت سال سن خواهر بزرگم منو ترسوند ، اون موقع که با علی آشنا شدم فکر می کردم بهترین گزینه ممکن برای من همینه ، خانواده اش از خیلی جهات از ما پایین تر بودن و دیگه به روم نمیارن که من غیر از همون چهار تیکه پس انداز مامانم چیزی با خودم نبردم و این جوری اون غرور ابلهانه لعنتی ام هم حفظ میشه .

بابا رسما خودشو کنار کشید و به مامان گفت اصلا شوهر نکنن که خیلی بهتره ، وگرنه هر کاری دوست دارین بکنین.

از بخل بابا خیلی ، خسته بودم ، فکر می کردم حقوق بخور ونمیر یه افسر وظیفه ، بهتر از این خونه است ،ولی چه خیالات خامی...حالا روزی ده بار قلبم از زخم زبونای خودش و خانواده اش سوز می زنه ، همش یاید بدوم که زندگیمون بچرخه ، بعد از سه سال تازه ماه پیش بود که گاز سه شعله مون رو کردیم پنج شعله و ماشین لباسشویی خریدیم.

خسته ام هلال جون ، خسته...از شیفتهای صبح و شب ، از بچه ای که وقت ندارم ببینمش ، از بی پولی ، از حماقت ، از تحقیر ، از بی همزبونی ، از بی رحمی ...

از اینکه آرزوی اولم مردن بابامه خجالت می کشم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 15:57  توسط هلال  |