تبليغاتX
تنگی آئورت
من در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدم . خانواده ای که شبها ، با دل قرص ، سرشان را روی بالش می گذارند و با اطمینان و رضایت از مسلمانی شان به خواب می روند. فرزندی مثل من با این همه ناپایداری اعتقادی ، یک پدیده محسوب می شود .

من دین داشتن را دوست دارم ،من از اینکه خودم را آویزان یک کس قدرتمند  بکنم که همه جور کاری ازش ساخته است خوشم می آید ، من از معلق بودن و بی صاحب ماندن بدم می آید ، چون خیلی ریز و دست و پا بسته هستم ، چون هزار احتیاج و خواسته جور واجور دارم که از قد و قامت تقلاهای من خیلی بلندترند ، چون توی این اتاق تاریک و روشن زندگی ، تا پایم گیر می کند به این سختی های ریز و درشت که می خواهند با کله به زمین بکوبندم من  اگر دستم به هیچ جا بند نشود جز این بغض آماده ته گلویم ، هیچ نمی دانم چکار باید بکنم ، خوب طبیعی است که طمعکارانه خودم را به اویی بچسبانم که هیچ سختی برایش سخت نیست و تازه مهربان و دست و دلباز هم هست .

هر چند کم نبوده زمانهایی که برای داشتن چیزی ، عین سگ التماس کرده ام  اما انگار نه انگار ، عین خیالش هم نبوده و تهدید و قهر من هم یک ذره او را از تصمیمش  منصرف نکرد. ولی چه بسیار زمانهایی  هم  که بزرگوار و بی سرو صدا وارد معرکه می شد و از جایی که هیچ گمانش نبود ، کار را می ساخت .

اما از همین خدا و دین و آیینش ، صد جور سوال گفتنی و نگفتنی ، ته ذهنم محبوس است. این جوری است که اگر بحث خدا و پیغمبری بشود همیشه کم می آورم ، نمی توانم چیزی را ثابت کنم یا کسی را به یقین برسانم هر چند که همیشه ته دلم می خواهد خدا و وعده هایش ، غالب و برنده شوند. پس برای آدمی مثل من طبیعی است که نخواهد از حج چیزی بگوید .آنجا خیلی چیزها احساس کردنی است و نسخه احساسی برای کس دیگر قابل پیچیدن نیست . وحی  و شهودی هم در کار نبود . مکه رفتن و حاجی شدن ، کسی را زیر و رو نمی کند، حج برای من یک مکث بود ، یک توقف میان هیاهو و برو بیای زندگی ام ، زمانی برای دیدن گذشته ، جستجوی الان ، از حج برای آدم فقط یک شروع می ماند...

 

***بنا به درخواست دوستانی که به من لطف دارند و مایل  به خواندن پست حذف شده بودند ، روی این آدرس کلیک کنید.اینجا

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 22:30  توسط هلال  | 

خوانندگان و دوستان عزیز سلام

سفر بودم و چند روزی می شود که برگشته ام . یک پست هم راجع به سفرم گذاشتم که چند ساعت بیشتر ،عمر نکرد و خودم دوباره حذفش کردم و احتمالا بعضی دوستان آن را خواندند .

سفر یک طرف و اینکه بیایی نظرهای وبلاگ را بخوانی و ای میلت را چک کنی و ببینی ، یک سری آدمهای نادیده ، سراغت را گرفته اند و پرس و جوی نبودنت شده اند هم یک طرف ، هر ای میل و هر نظر را که می خواندم ، انگار یک ملاقه شادی ته این ظرف گشاد دلم می ریختند و و وقتی خواندنی ها تمام شد ، دیدم این ظرفی که هیچ گمان پر شدنش نمی رفت ، دارد سر ریز می کند . آن وقت دیدم هنوز هم پر از بچگی هستم و هنوز هم بهانه هایی برای خوشی ها وجود دارد که خیلی بزرگ نیستند...   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 13:48  توسط هلال  | 

زن دایی من ام اس دارد  ، از سی و سه سالگی تا الان که چهل و شش سالش است . البته هنوز هم روی این تشخیص مطمئن نیستند و بین همه بیماریهایی که می توانند پاهای یک زن جوان را از او بگیرند ، ام اس محتمل ترین گزینه است . مهم آن است که حالا زن دایی پری من ، یک قدم هم نمی تواند راه برود یا روی پاهایش بایستد .

 کسی فکر نمی کرد آن همه حرکت و سر زندگی ، بالا پایین کردنها ، بازار رفتنها و تک تک مغازه ها سر زدن ، محوریت همه مهمانیها را داشتن ، پیش قدم بودن در گردشها و مسافرتهای دسته جمعی فامیل به این سکون سیزده ساله تبدیل شود . همه چیز از یک گز گز کف دست شروع شد و رسید به آنجا که دو پای زن دایی مثل دو ستون نافرمان ، چسبیده به بدنش ماندند.

مادر ، ستون استوار خانه است که اگر در هم بشکند گرد و غبار سردی و نا امنی از آن به فضا بلند می شود . آدم احساس می کند یک پاییز سرد میان خانه راه پیدا کرده که بیماری و زمین گیری مادر جوان ، ماندنش را ضمانت می کند.

اما در خانه دایی من ، زندگی فصل دیگری دارد ، دایی مرد ثروتمند و خوش مشربی است ، از آنهایی که ذهنت را از خاطرات خوب پر می کند . و از همه والاتر آنکه ، یک چشمه جوشان از وفاداری در وجودش روان است . خانه شان که می رویم بوی بهار و تابستان از در و دیوار می آید . دایی در تمام این سیزده سال ، خودش پرستاری و مراقبت زن دایی را می کرده است . او را تمام دکترهایی که از گوشه و کنار تعریفشان را می شنیده گردانده  و از طب سنتی تا مدرن ، هیچ چیز را جا نگذاشته . رژیمهای غذایی عجیب و غریب برای زن دایی داده اند که دایی هم پا به پای او در این رژیمها بوده تا حفظشان برای زن دایی پری راحت تر باشد . یکبار  دو تایی سه ماه تمام فقط برنج خوردند و سیر و پرتقال !

دایی هیچ و قت رضایت نداده که زن دایی روی ویلچر بنشیند ، می گوید حس و حالش را خراب می کند ، روحیه اش را از بین می برد ، خودم تا جان دارم با یکی از این دختر ها زیر بغلش را می گیرم و جابجایش می کنم . دستشویی خانه را کلا از نو ساخت تا برای زنش راحت تر باشد .

با اینکه می داند ویلچر چقدر کارشان را راحت تر می کند ولی می گوید  پری راه می افتد ، می دانم ، این جوری احساس می کنم همیشه به آن ویلچر می چسبد. یک مخزن تمام نشدنی از امید درقلب دایی ام وجود دارد .

دخترها گاهی که از جمع و جور کردن مادرشان می نالند  و کلافه و غمگین می شوند بخاطر یک جا نشینی او ، بهشان چشم غره می رود و می گوید خودم کارها را همه را می کنم فقط به جان مادرتان غر نزنید . بعد هم یاد آوریشان می کند که مادر هنوز هست ، حرف می زند ، می خندد ، نفس می کشد و البته حتما خوب می شود.

وقتی خانه شان هستیم ، صداها میان خنده و جیغ و شادی گم می شود . یک گرمای مطبوعی میان خانه شان موج می زند و پیش نیامده از خانه دایی برگردیم  و یک حس سبکی نشاط آور ناشی از یک میزبانی شایسته و حرفهای شیرین و خنده های عمیق در وجودمان نباشد.

خلاصه که شاه کلید زندگی به دستان دایی ام هست آن وقت که از در وارد می شود و می گوید : " پری جانم کجایی...؟ "

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 0:19  توسط هلال  |