گفت :"خانوم دکتر ، ولی من هنوز دل درد دارم ، البته تهوعم خیلی بهتر شده ولی کم اشتها هم هستم." یاد دو روز قبلش افتادم که اسهال و تهوع چنان بلایی به سرش آورده بود که هیکل به آن گندگی را مچاله کرده بود و حتی نمی توانست روی صندلی بنشیند . برایش توضیح دادم که :"ببینید آقا تا وقتی دستگاه گوارش شما به حالت طبیعی برگرده یه ۴-۵ روزی طول می کشه و این درد هم کم کم برطرف میشه. " بعد دوباره به فکر افتادم که یک معاینه از شکمش بکنم ، نکند غیر از گاستروانتریت خبر دیگری هم آن تو باشد .
دراز کشید وگفتم پیراهنش را بالا بزند ، زانوهایش را تا کند و محل درد را نشانم بدهد . کف دستم را روی قسمت فوقانی شکم همان جا که می گفت پیچ می زند گذاشتم و فشار دادم و یک دفعه دیدم که دستش را روی دستم گذاشت ، فکر کردم جای دیگرش درد می کند و می خواهد دستم را به محل اصلی درد هدایت کند ولی اینطور نبود ...
پنجه ام توی کف بزرگش گم شد و دستم را همانجا میان مشتش نگه داشت و رها نکرد . یک چیزی را انگار توی دلم از هم باز کردند ، ته گلویم خشک شد و فکر کردم الان است که گروپ گروپ قلبم را از زیر این روپوش سفید و مقنعه سیاه ببیند. نه اینکه مریض مرض دار تا حالا نداشته باشم اما مرض همه شان در حرفها و رفت و آمدهای بیخودی و سوالهای الکی و نگاهای خیره شان خلاصه می شد . وباز هم این نبود که تا به حال توی تاکسی و خیابان و فروشگاه با آدم مزخرفی که سعی کند تماس فیزیکی عمدی برقرار کند برخورد نداشته باشم ، اما هیچ اتفاق نیفتاده بود این روپوش سفید تنم باشد و اینجور در حصار نا امنی گیر بیفتم .
هیچ نمی دانستم جه کنم ، داد و هوار راه بیندازم که آی بیایید این مریضه دست منو گرفته ول نمی کنه ! خداییش جیغ زدن خانم دکتر توی اتاق معاینه کنار یک مرد جوان خیلی ضایع بود ! تازه اصلا معلوم نبود با شلوغی آن ساعت کلینیک چقدر باید فریادم جاندار باشد که بشنوند . و
آنچه از همه بیشتر نگرانم می کرد این بود که مردک احمق حرکت بعدیش چه خواهد بود . تمام این فکرها به ثانیه ای از ذهنم گذشت . جیغ زدن بی فایده بود . هر چه خونسردی و قاطعیت در خودم سراغ داشتم توی حرف زدن و قیافه ام جمع کردم و گفتم آقا دستمو ول کن . هیچ به رویش نیاورد و در عوض سرش را بلند کرد و خواست نیم خیز شود.یک لبخند موذی توی صورتش و یک برق نگران کننده توی چشمهایش دیدم . با صدای بلندی که می لرزید گفتم : "فقط کافیه بلند بشی و دستمو ول نکنی به جرم مزاحمت برای پزشک کلینیک چنان دردسری برات درست می کنم که روزی صد بار کس و کارت بیان اینجا و التماس کنن که از شکایتم صرف نظر کنم !" نمی دانم آن لحظه چی توی صدایم بود که دست مردک عوضی شل شد و من مثل خرگوشی که از تیر صیاد فرار کند سریع دستم را بیرون کشیدم و از اتاق بیرون زدم .
ـ خانوم دکتر چقدر pale شدی ، می خوای فشارتو بگیرم؟
این مردم چه چیزشان که نمی شود ، مژگان که تصورش در حافظه ام بدون کتابهای کت و کلفت روی دستش و انس بی پایانش با آزمایشگاه و کتابخانه غیر ممکن است و دو سه تا اختراع هم به اسم خودش ثبت کرده و آدم فکر می کرد بالاخره یک روز با یکی از آن کتابدارهایی که هر شب تا آخر وقت کتابخانه ، لابلای کتابهایشان پرسه می زد زندگی تشکیل دهد با یک موسیقیدان ازدواج کرده.
میترا که در تمام سالهای آشناییمان رتبه اول خود شیفتگی را از دست نداده ، حالا حامله است و این بار حس بی نظیر بودنش را به آن بچه ای که هنوز درست و حسابی ریخت آدم هم نگرفته منتقل کرده و پز داده است که دکتر رادیولوژیست از دیدن صورت گرد بچه و دست و پای کشیده اش توی سونوگرافی سه بعدی تعجب کرده و گفته چقدر شکل خودتان است .
هانیه بعد از هفت سال از پزشکی قبول شدنش هنوز استاجر است و شوهر اعظم که توی خواستگاری از زور دستپاچگی و ندید بدیدی دو سه تا لیوان را با هم واژگون کرده روی کت شلوارش ، حالا بجای حلوا حلوا کردن اعظم روی سرش ، اساسی سر و گوشش می جنبد .
اعضای هدایت کننده بحث :دو پزشک ، یک فیزیوتراپ
- چند تا بچه داری پدر جان؟
-سه تا ، یکی ۲۶ ساله ، یکی ۲۷ ساله که اینا پسرن ، با یه دختر ۱۵ ساله ، پسرا بیکارن خانوم دکتر یعنی بیکار بیکار که نه ، سر نقاشی ساختمان شاگردی می کنن، ولی چون تازه کارن و جا مکان ندارن می بینی یه هفته کار دارن بعد دو ماه بیکارن . خوب باز دستشون تو سفره منه .
از اینجا به بعدش را دیگر من نپرسیدم ، خودش گفت و جاری شد :
گفت که در روز خیلی کفش گیرش بیفتد برای واکس زدن ده ، دوازده تا بیشتر نیست ، هر واکسی می شود صد تومن ، گفت دیگر ۵۷ سال سنش نمی گذارد دوره بیفتد و بگوید آقا واکس بزنم ؟ گفت دیگر نه رویش را دارد و نه قوه اش را ، سر جایش می ماند تا کسی به فکرش بیاید وسط خیابان صفایی به کفشش بدهد . گفت غیر از این کاری بلد نیست ، پدر و پدر بزرگش هم واکس می زدند ، تمام عمرشان را و میراثی غیر از همین فرچه ها برای پسرهایشان نگذاشتند . گفت دخترش سوای پسرهاست ، حسابی درسخوان است و بعد پرسید : خانوم دکتر مگه من می تونم به بچه ای که معدلش ۴۸/۱۹ تا شده بگم نمی خواد دیگه درس بخونی ؟ ولی چیکار کنم با روزی هزار تومن در آمد ؟ از همین اولش باید ۳۰۰۰ تومن بدم عکسش رو بگیرم که اسمشو بنویسن دبیرستان ...
هیچ کلمه ای به زبانم نگشت .
غلمان هم که بعضی دوستان اشاره کرده اند ،پسران نوجوانی هستند که خادمین بهشتیانند . بعضی هم عقیده دارند زنانی که به بهشت می روند خودشان تبدیل به همان حوریها می شوند . اولا که چنین نظری در قران و حدیث تا جایی که من می دانم نیامده و دیگر اینکه اصلا شاید من دوست داشته باشم با همین قیافه خیطی که دارم بروم بهشت و از در وارد نشده پسرهای خوش تیپ و خوش قیافه و با مرام بهشتی بریزند دور و برم و همین جوری پیشنهاد آشنایی و ازدواج باشد که ببارد روی سرم !
یک چیز دیگر که برای من سوال است و برای بعضیها خیلی سطح پایین ممکن است به نظر برسد آن است که بالاخره هستند زن و شوهرهایی که با هم به بهشت می روند ، اصلا یک جا توی همین قرآن گفته شده شما و همسرانتان را اگر خوب و حرف گوش کن باشیدبا هم واردبهشت می کنیم ، بعد من مانده ام زنی که با شوهرش رفته بهشت آنجا با این حوری ها چه می کند ؟ مردها توی این دنیا که این همه خدا و پیغمبر بهشان گفته اند سرتان توی کاسه خودتان باشد این هستند ، توی بهشت که دیگر مژده کتبی از هزاران سال قبل دارند که مرواریدهای بهشتی منتظر شمایند . این احتمال وجود دارد که زنها تمام حساسیتها و تعصبات زنانه شان را همان جا دم در بهشت زمین می گذارند و بعد وارد می شوند وگرنه عمرا که مردها راضی شوند سالهای بودن در بهشت را با همان همسر دنیویشان بگذرانند . توی دنیا می دانستند همان چهل پنجاه سال با همند و به این یکنواختی راضی می شدند اما بهشت که دیگر ابدی است و چنین تصمیمی ، یک خسران بزرگ برایشان است !
درست است که برای بهشتی ها دنیا تمام شده است اما هر چی که اینجا گناه است آنجا هم گناه می ماند. مثلا این طور نیست که بهشت هرکی هر کی باشد و زن ومرد صاحب نداشته باشند و خلاصه نمی شود از یکی خسته شدند بروند سراغ آن یکی و هی محبوب عوض کنند . خدا کند این قانون چند همسری هم حداقل توی بهشت لغو شود که آنجا دیگر اینقدر این مردها با حکم خداوندی خون به دلمان نکنند !
اما فارغ از تمام این مبهمات که گاهی لباس طنز پوشاندمشان ، خوش بینانه ترین گمان آن است که ماهیت احساسات آدمها در دنیای دیگر متفاوت از تمام محسوسات این جهانی ماست و آنچه از آنجا می دانیم ذره ای از بی نهایتی است که بر ما پنهان مانده است . اما همچنان این فکر مرا آزار می دهد که اگر جواب تردیدهایم را به روشنی در این کتاب می یافتم دیگر لازم نبود سالهای زیادی از عمر را به رفت و آمد بی حاصل میان عمارت باورهایم بگذرانم و مدام در اندیشه باشم که ساکن کدامشان شوم....
حتی اگر دین و مذهبتان را به مرخصی طولانی مدت فرستاده باشید باز هم اسمی و البته نه قلبی مسلمانید و در همه پرسشنامه های استخدام و کنکور و پاسپورت و...بدون لحظه ای تردید یک کلمه پنج حرفی یعنی اسلام را جلوی گزینه مذهب می گذارید . همین پیوستگی کم جان از پیش ساخته بین شما و دین کفایت می کند به اینکه گاه به گاهی یک حس آزار دهنده مرموز در کنج خاک گرفته ذهنتان سرش را بلند کند و صاف زل بزند به بی وفایی قدیمی تان به مذهب . وباز همین مسلکی که جلوه اش روی کاغذهای رسمی تان است کافی است برای آنکه نامها و وعده هایی چون بهشت و دوزخ به گوشها آشنا باشد.
بهشت پایان باشکوه تمام خودداریها و باید ونبایدهای بی امان خداوندی است . چشمه ها و رودخانه های زلال و گوارا که بعضی هایشان به جای آب ، شیر و عسل دارد ، میوه ها و غذاهای خوشمزه ، شرابهای جور واجور ، تختهای شاهانه ، لباسهای با جنس نفیس و احتمالا خیلی شیک ، خدمتکارهایی که دائم دورشان می گردند و تازه پسرهای نوجوان خوش چهره ای هستند که آدم حتما دلش باز می شود اگر نگاهشان کند . خدا و فرشته ها هم کلی تحویلشان می گیرند و گپ و گفتگو هم با بهشتی ها دارند . آنجا نه کسی مریض می شود و نه خسته می شود و همه شاد و شنگول توی وفور نعمتها جست می زنند و حسابی به جهنمی های بدبخت پز می دهند . خلاصه که کلی خوبی و خوشبختی دیگر آنجا هست که خدا هیچی در موردشان به ما نگفته و احتمالا می خواهد سورپریزمان کند .
اما اینها همه یک طرف و آن زنهای سفید اندام چشم درشت باکره که عینهو مروارید و یاقوت هستند و اگر در دنیا بودند یک جریان مداوم بزاق از دهان مردهای تماشا کننده شان جاری بود هم یک طرف . این یک مورد مطمئنم که دندان طمع خیلی از مردها را برای بهشت تیزتر می کند . همین خانم خوشگلهای بهشتی که حوری بهشان می گویند جای بحث و غور و تفحص زیاد دارند خصوصا از جانب جمعیت ما زنها که چون نمی خواهم سرتان را درد بیاورم می گذارمش برای پست بعدی . دعا کنید سنگ نشوم که حسابی پایم را کرده ام توی کفش خدا !
وصف الحال آن پسر در خاطرم ماند . زمانهایی در زندگی هست که نفس کشیدن خیلی سخت و سنگین می شود و خودت را از هر نوع دلخوشی ، خالی می بینی و مقهور دنیایت می گردی . این وقتها یک جور تشابه و نزدیکی با آن پسر احساس می کنم
Aort stenosis = تنگی آئورت : آئورت رگ خونرسان اصلی به بدن است که از قلب خارج می شود . در ابتدای آن دریچه ای وجود دارد که اگر دچار تنگی شود ( بدلایل مادرزادی یا اکتسابی ) خونرسانی بدن مختل می شود و در حالات شدید بیمار دچار علایمی مثل درد قفسه سینه ، تنگی نفس ، سنکوپ و نارسایی قلب می گردد .
اما همین هلال حلال مشکلات ، در بین گرفتاریهای خودش دست و پا بسته می ماند و ندای وای چه کنم سر می دهد. همان کوزه شکسته که یکبار ، ریز ریز نمی شود خیال ما را راحت کند ! البته هر جوری باشد خودم را جمع و جور می کنم اما با بدبختی ! با بعضی از مشکلات و معضلات هم که خانه یکی شده ایم یعنی زورم بهشان نرسیده و گذاشته ام با همه انگولک هایی که به من می کنند سر جایشان بمانند .
نمی دانم عیب و علت از من است که موتور فکرم به محض اینکه متوجه خودم می شود از کار می افتد یا از ماهیت در گیریهای من که شاید خیلی ویژه باشد . که البته خیال نمی کنم دومی درست باشد ، که ملت ، هزار جور غصه و بد بختی روی سرشان آوار است .
خلاصه که سر از کار خودم در نمی آورم.