تبليغاتX
تنگی آئورت
ناظمه خوابگاه گفت: " هم اتاقی جدید هم شهری خودت هست .

با آن چشمهای درشت مشکی وبراقش و انبوه موهای سیاهی که روی شانه هایش رها بود روبرویم ایستاد و گفت :" من نگار هستم."

اسبابهایش را روی آن تخت روبروی من گذاشت و مظلومانه و محجوب مرا نگاه کرد . هم اتاقی ام شد و بعد هم ، هم صحبتم ، همدلم.

دوسال با هم ماندیم و به اندازه یک زندگی به هم نزدیک شدیم . از خانواده ای بود به غایت خوشبخت . نیک بختی اش را فریاد نمی کرد اما غیر از این هم نبود . شور بختیها را هر چه هم قایم کنی دست آخر از یک جایی بیرون می زند و هیچ جا را هم پیدا نکنند سایه شان را روی چشمهایت پهن می کنند .  برق سرزندگی و شعف را از آنها می گیرند . چشمهای نگار لبریز شوق حیات بود.

از پول و مهربانی و تحصیلات عالیه و صمیمیت و ادرک و موقعیت اجتماعی ، همه در خانواده چهار نفری شان پیدا می شد . با این حال خون گرم رفاقت در رگهایش می جوشید و می دوید و گرمش می کرد و این داغی ، فاصله مان را ذره ذره ذوب می کرد.دوست حقیقی بود نه از آنهایی که به شنونده ساکتی برای خود ستاییها و خود نماییها یا غم و گریه هاشان نیاز دارند.

دو سال بعد پایان درس من بود و به خانه برگشتنم . نگار هم می آمد اما یک سال بعدتر.

اواخر اردیبهشت هشتاد و چهار بود که تلفن کرد و گفت تمام موقعیتهای کاری را که تهران برایش پیش آمده رد کرده و برگشته است.

اوایل خردادهشتاد و چهار بود که تلفن کرد و گفت مسعود به خواستگاریش می آید. صدایش پشت گوشی می لرزید.

اواسط خرداد هشتاد و چهار بود که تلفن کرد و گفت دارد بیمارستان تامین اجتماعی استخدام می شود. موقعیت کاری فوق العاده ای بود برای یک  تازه فارغ التحصیل. 

اواخر خردادهشتاد و چهار تلفن کرد و قرار کوه را برای جمعه بعد گذاشت.گفت: "ساعت ۵ صبح میام دنبالت. رانندگیم هم خوب شده، دیگه نمی ترسی از پشت فرمون نشستن من."

هنوز جمعه نیامده بود و پنج شنبه بود. الهام زنگ زد.....صدایش ، حرفش ، مثل یک جسم برنده ، جانم را شکافت و به قلبم چنگ کشید.

جمعه ساعت ۸ صبح جلوی پزشکی قانونی بودیم..

منتظر جنازه هایشان بودیم . نگار و خواهرش...

مرگ نمی توانست اینقدر آسان باشد اینقدر دریده و بی حساب...

مادرش بخاطر شدت آسیبهای تصادف ، بستری بود و پدرش به تنهایی خرد می شد . مثل ماهی زنده ای که از آب گرفته باشندش پرپر می زد.

همان نگاری که با من حرف زده بود ، خندیده بود ، گریه کرده بود ، رفته بود ، گردیده بود ، همان نگار بود که داخل خاکش می گذاشتند. یک دنیا امید و شور و مهربانی زیر آن سنگ قبر مشکی خاموش شد.

مرگ گاهی ریحان می چیند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 0:40  توسط هلال  | 

ساعت ۵/۵ صبح بود.مریض،یک پیرمرد ۷۰-۶۵ ساله بود که با دو پسرش آمده بود.ته ریش سفیدی داشت با پیراهنی که روی شلوار انداخته بود و البته یک قیافه کاملا ناراحت. بی تاب بود و روی صندلی بند نمی شد . گفت که از دیروز ادرارش قطره قطره می آمده ، اعتنایی نکرده و امروز صبح که برای نماز بیدار شده دیگر نتوانسته ادرار کند. احتباس حاد ادرار با درد شدید زیر شکم . سابقه ای از هیچ بیماری نداشت مگر همین ادراری که گاه و بیگاه اذیت می کرده و پیر مرد هم محل نمی گذاشته.

کیسه آب گرم روی مثانه اش گذاشتیم به این امید که دست به سوند نبریم.اما ده دقیقه نگذشته بود که داد و فریاد پیر مرد بلند شد که خانوم دکتر این فایده ای نداره ، یه کاری بکن که دارم می میرم. 

تند تند هم اسم امامها را می برد و از همه بیشتر می گفت : " یا امام حسین من نوکر هیات تو بودم این چه بلایی بود سرم آمد..."

چاره ای نبود ، به پرستار گفتم وسایل سونداژ را آماده کند.پرستار گفت : خانوم دکتر کی می خواد سوند رو بذاره؟  ومن یادم آمد علاوه بر پرستار اورژانس پرستار بخش هم خانم است.بقیه بخشهای کلینیک مثل رادیولوژی و آزمایشگاه هم از ۱۲ شب تا ۸ صبح تعطیل است . می ماند نگهبان و صندوقدار و منشی که هیچ کدامشان سوند گذاشتن نمی دانستند. یک لحظه فکر کردم مریض را بفرستم بیمارستان ، دوباره گفتم یعنی چه  ، من پزشکم و نباید بخاطر کاری  که الان می توانم خودم برای مریض انجام بدهم ، حواله اش کنم یک جای دیگر و آنجا هم کلی معطل شود تا کارش انجام شود . این بود که خودم دستکش پوشیدم و  به پیر مرد هم گفتم که می خواهم چه کنم  که آماده شود. پرستارمان تا به حال برای مردها سوند نگذاشته بود . خودم هم دست کمی از او نداشتم ، فقط یکبار دوره انترنی توی اتاق عمل برای یک مریض مرد بیهوش سوند گذاشتم .  توی آن دوره هر بار که مریض مردی داشتیم که به سونداژ احتیاج داشت یا یکی از انترنهای پسر را صدا می کردیم یا بالاخره بک بهیار یا پرستار مرد آن دور و برها پیدا می شد. اما حالا فقط خودم بودم.

داشتم ژل را به سوند می زدم که دیدم مریضم دستهایش را روی صورتش گذاشته و مرتب سرش را تکان می دهد. خجالت می کشید. من و پرستار هر دو با هم دلداریش دادیم که ناراحت نباش و این یک مورد اضطراری است و چاره ای نیست و این جور حرفها . اما وقتی  شروع کردم یک دفعه دیدم اشکهای پیر مرد از دو سمت صورتش روان شد و مثل یک بچه شروع به هق هق کرد. هول شدم و فکر کردم زدم و مجرا را با این سوند گذاری ام ،پاره کردم و مریض هم از شدت درد گریه اش بلند شده. گفتم حاج آقا چی شد؟ درد داری؟ اما فقط شنیدم که گفت دخترم منو ببخش، شرمنده ام ،خدایا توبه ، یا امام حسین دیدی چطور شدم آخر عمری؟

با اینکه سوند به سختی وارد مجرا شد اما پیرمرد درد را فراموش کرده بود و در میان اشکهایش فقط استغفار می کرد.

مثل آن حیوان وفادار( ! ) از کارم پشیمان شدم . تا وقتی یک لیتر ادرارش یورین بگ را پر کند دستهایش روی صورتش بود و آرام آرام گریه می کرد. فکر نمی کردم که گذاشتن یک سوند توسط خانم این قدر از نظر روحی آزرده اش کند. البته اصلا نگفت که من نمی خواهم تو برایم این کار را انجام بدهی ، اما من چی؟ می توانستم بفرستمش سانتر اورولوژی که فاصله اش تا کلینیک ما فقط یک ربع بود .من که تا حدودی فهمیده بودم آدمی با اعتقادات مذهبی است ، اما توجهی نکردم.  گاهی باید از میان همین احساسات مریضها قانون کارت را در بیاوری...

حتی قیافه راحت و بی درد پیر مرد موقع رفتن هم نتوانست چیزی از پشیمانی ام  کم کند. پشت ان نگاه تشکر آمیز ، من سایه اندوه را کاملا احساس می کردم ، صدای شکستن چیزی ، پشت صدای تشکر پیرمرد پنهان بود .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 22:29  توسط هلال  | 

این خمودگی و بی امیدی مثل مار روی دلم چنبره زده و هیچ خیال بلند شدن ندارد.امروز درست یک هفته از افت  حال و روزم می گذرد. می دانم که اگر سه هفته شود باید بروم سراغ آنتی دپرسانها . خوب همین است دیگر ،شادی ها همیشه سطحی اند و غمها عمیق . غم مثل ریگ کف رودخانه است ، می ماند که می ماند . اما خوب، این را فهمیده ام که هر چه این جور مواقع به این حس مزخرف رو بدهی پر رو تر می شودو اسباب و اثاثیه اش را بیشتر پهن می کند و هر روز جای بیشتری می خواهد!

بعضی از دوستان توصیه خوبی کرده اند مبنی بر ورزش، که من آن را بسط می دهم و با نام کلی کار می ناممش.کار این نیروی شفا بخش تردید ناپذیر،اندک اندک به راهم خواهد آورد.البته امیدوارم.

به هر مردنی بود امروز بلند شدم و چند تا کار را که بعضی هایشان را از هفته ها قبل مانده بود انجام دادم.بعد هم تکانی به خودم دادم و از کلینیک پیاده به خانه آمدم.البته بماند که به چه زحمتی وسوسه تاکسی سوار شدن که حتی تا نزدیکی خانه هم رهایم نمی کرد را خفه کردم.آخرین شاهکارم هم سه صفحه از مبحث خون بود که از یک هفته قبل رهایش کرده بودم.انگار خطوط کتاب می خواستند اکسیژن هوا را از من بقاپند ! الان که امروز نزدیک تمام شدن است با به یاد آوردن این کارها یک تسکین خفیف مثل نسیم توی دلم می گردد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 22:42  توسط هلال  | 

جلوی آینه ام . چه ریخت و قیافه ای به هم زدم.

کم حوصلگی و بی امیدی و سستی توی روحم و ذهنم حسابی مشغولند.  تمام شماره های موبایلم را یکی یکی نگاه می کنم.  کسی را پیدا نمی کنم که حرفهایم را روی سرش آوار کنم . از آن همه کتابهای روانشناسی و راه موفقیت و راز شادی و... که با جلدهای رنگارنگ توی قفسه کتابخانه ام ردیف هستند ، یک صفحه هم نیست که بتواند این کلافگی و بی میلی را  یک ذره از جایش تکان بدهد . میان آن همه معتقدات و ایمان و دعا  هنوز هیج کدامشان به کمکم نیامده که مرا از این دیوار سر در گمی که هر روز بلندتر می شود رد کند.

خدایا ! بی طاقت شده ام از بس روی تمام این تیرگیها و نا چاریها و تب کردنها  برچسب حکمت تو را چسباندم . لطفا چند تا مهتابی پر نور ، اینجا خیلی تاریک شده است...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 12:43  توسط هلال  | 

در اتاق که باز شد دو پسر جوان ۲۴-۲۵  ساله وارد شدند.همان آستانه در مرا که دیدند چند لحظه ای سر جایشان ماندند ، به هم نگاه کردند و بعد با قدمهایی مردد داخل شدند. فهمیدم که انتظار پزشک مرد  داشته اند. طفلک ها چاره ای نداشتند، ویزیت را پرداخته بودند که شانس آنها از همان دیروزش گران شده بود. با یک قبض ۳۲۰۰ تومانی در دست و با قیافه های مستاصل نشستند.

من به این جور برخورد مریضهایم عادت دارم. البته بیشتر مسن تر ها و جوان تر ها کمتر. بعضی ها انتظار دارند که وقتی وارد اورژانس یک کلینیک خصوصی می شوند یک آقای شیک و خوش تیپ عینکی که البته زیاد جوان نباشد  و نخواهد سر مریضی آنها اوسا شود را پشت میز ببینند. بعد که می آیند و  می بینند یک دختر جوان نه چندان درشت جثه به عنوان پزشک منتظرشان است احتمالا مقداری به بخت بدشان لعنت می فرستند و مقداری هم غصه پول ویزیتشان را می خورند و بعد هم در حالیکه احتمالا توی دلشان می گویند جهنم و ضرر دیگه چیکار کنم نمیشه که برگشت با یک قیافه یخ بسته در حالیکه زیر چشمی مرا ور انداز می کنند می نشینند. یخ خیلی هایشان بعد ار صحبت و شرح حال و معاینه باز می شود اما بعضی ها تا آخرش همان جوری غیر قابل دسترس می مانند  و دست آخر هم زیر لبی یک خیلی ممنون می گویند و سریع از مطب خارج می شوند . خوب کاریشان نمی شود کرد. برای بعضی ها واقعا جنسیت پزشک و قد و قواره اش می تواند خیلی اطمینان بخش باشد و گاهی حتی تاثیر گذارتر تر از نحوه طبابتش.

خلاصه اینکه این دو تا بیچاره هم گیر من افتاده بودند ! یکیشان کنار من روی صندلی بیمار و آن دیگری هم روبرویم نشست. به پسر کناری ام که قاعدتا بیمار می بایست او  می بود مشکلش را پرسیدم.  یک مقدار روی در و دیوار چشم گرداند و در حالیکه لبخند محو شرمناکی روی صورتش بود  به دوستش اشاره کرد و گفت :" خانوم دکتر این دوست من یه ساله ازدواج کرده و قبلا هیچ مشکلی نداشت اما الان دو ماهی میشه که ناتوانی جنسی پیدا کرده ، دکتر نمی اومد من آوردمش البته به سختی"

توی دلم گفتم : ای بد شانس حالا هم که دکتر خانم به تورت خورده !  از پسر در مورد سابقه بیماریها، سابقه تروما (ضربه) ، مصرف الکل، رژیم غذایی، علایم دیابت هر چند که به سنش نمی خورد، علایم مشکلات تیرویید ،مصرف داروها ، استرس اخیر و.. سوال کردم. همه چیز طبیعی بود

حالا باید سوال اصلی را می پرسیدم یعنی اصلا همان اول باید می پرسیدم که در کدام قسمت نزدیکی مشکل دارید؟ میل جنسی کم شده یا errection مشکل دارد یا ejaculation ؟ اگر می خواستم از اصطلاحات علمی استفاده کنم شاید زیاد سخت نبود اما مساله این بود که باید به زبان عامیانه می پرسیدم  که آن هم خیلی برایم سخت بود. خواستم به مریض بگویم بروید متخصص اورولوژی اما  دیدم خیلی ضایع است با چهار تا سوال سر و ته ویزیت را هم بیاورم و هزینه مراجعه به متخصص را هم روی دستشان بگذارم . باید می پرسیدم آیا نعوظهای شبانه شما مشکل دارد یا  طبیعی است که این هم باز برایم سخت بود. توی این فکرها بودم که پسر کناری ام گفت البته خانوم دکتر این جوری که من گفته سر انزالش مشکل داره. که زود میشه و اینا... آخی ! انگار فکرم را خوانده بود. یک معاینه عصبی از مریض کردم که اختلالات عصبی را میس نکنم و بعد هم  برایشان شرح دادم که درمان اصلی در این جور حالات روان درمانی است  و اصلاح روشهای نزدیکی که خوب آن هم زشت بود من برایشان تو ضیح دهم !!!!

تنها توصیه مفیدی که به بیمار کردم این بود که از کاندوم استفاده کند و از ارتباط جنسی در مواقع استرس ، خستگی و تنشهای عاطفی جلو گیری کند. اگر بر طرف نشد به اورولوژیست مراجعه کند.

بعد از رفتنشان فکر کردم که چقدر حرف زدن از این مقوله برای ما سخت است و حتی یکبار که یکی از پرستارهای خانم کلینیک می خواست به من بگوید که هیچ لذتی از ارتباط جنسی اش نمی برد کلی قبلش از من عذر خواهی کرد. حتی خود من که پزشک هستم نمی توانم راحت و واضح با بیمارانم حرف بزنم. درست است که این مریضها را می توان به  روانپزشک و اورولوژیست و یا خواندن کتابهایی که در این موضوع نوشته شده ارجاع داد اما این دلیل نمی شود که بیماری را که در این لحظه از من راهنمایی می خواهد بی جواب بگذارم. خیلی هایشان ممکن است به دلایل مختلف مثل هزینه یا شرم ویا...دیگر به پزشک مراجعه نکنند و مدتها با این وضعیت و استرسهای روحی آن سر کنند. و جالب اینجاست که مریضهای این چنینی اصلا کم نیستند. من که پزشک خانم هستم تا به حال چندین مورد این طوری داشته ام و متاسفم که باید اعتراف کنم هیچ کدامشان را آن جور که باید و شاید راهنمایی نکرده ام. به هر حال بخش بزرگی از مشکل بر می گردد به نادیده گرفتن مبحث بزرگی به نام آموزش جنسی در جامعه. . که من نمی دانم کی و از کجا شروع خواهد شد. و کی زمانی خواهد رسید که فرد مبتلا به انزال زودرس مثل یک گناهکار اتاق پزشک را ترک نکند و خانمی بعد از چهار سال زندگی زناشویی تازه بیاید و بگوید چه کار کند که کمی به سکس متمایل تر شود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 16:17  توسط هلال  | 

حدودا ۲۰-۲۵ روز پیش بود که خبرش را شنیدم، دختری به علت مصرف داروهای پوستی مرده است.خیلی توجهم جلب نشد چون از این دست خبرها که مرگ آدمها را به انواع دلایل منطقی و غیر منطقی نسبت می دهند کم به گوشم نخورده بود.

دو روز پیش بود که مادر و دختری وارد مطب شدند.یک دختر ۱۴-۱۵ ساله با لباس مدرسه بود .مادرش که  سر تا پا مشکی پوشیده بود گفت خانوم دکتر ، دختر بزرگم بیست روز پیش فوت کرده، دیروز کارنامه کارشناسی اش با پست رسید در خونه و این دختر کوچیکترم رفت گرفتش.گریه زیادی کرد و از حال رفت،از دیروز هم سردرد و تهوع داره . از دختر چند سوال پرسیدم و معاینه اش کردم.علایمش از دیروز خیلی بهتر شده بود.برای تکمیل شرح حال از مادر دختر پرسیدم دختر بزرگتون چه مشکلی داشت که فوت کرد؟ غمی که از همان ابتدا به صورتش بود جان تازه ای گرفت و در حالی که دستش را به داخل کیف دستی اش می برد با صدای گرفته ای گفت داروهای هورمونی برای پوستش استفاده کرد که همونا بچه ام رو زیر خاک کرد...

پس اون دختری که می گفتن....روزنامه ای را که از داخل کیفش بیرون کشیده بود به دستم داد.یکی از روزنامه های استانی بود زیر عکس دختری ستونی از آنچه پیش آمده بود را نوشته بودند. رو به زن پرسیدم آخه چطور پیش اومد؟ ومادر داغدیده شروع کرد:

" روی صورتش چن تا جوش بود که با دواهای مالیدنی خوب نشده بود. از دکتر ص(متخصص معروف پوست)وقت گرفت و رفت پیشش، براش آزمایش نوشت ،همه جورش سالم بود بهش یه دوایی داد که اسمش آکوتان * بود . ۲-۳ روز بعد از خوردن داروها گفت مامان سرم درد می کنه استامینوفن دادم ساکت شد. ولی روزای بعد هم باز سر درد گرفت ولی دیگه با استامینوفن خوب نشد.۶-۷ روز گذشت گفتم شهره جان ، شاید از این قرصاس،برو به دکترت بگو ببین چی میگه..دوباره رفت پیش دکتر ص ، اونم گفت این قرصا عوارض زیاد داره ،تهوع میاره،چاقی میاره،سردرد میاره،چیزی نیست، عادت می کنی.

۲ روز دیگه گذشت ،سردردش بیشتر شده بود،بردمش پیش دکتر ع، روانپزشکه نه اونی که قلبه (آخه ۲ تا دکتر به همین فامیلی با دو تخصص متفاوت توی شهرمون داریم) اونم یه چن تا  سوال از بچم پرسید و گفت مشکل خاصی نیست ،میگرنه. از مطب دکتر که اومدیم خونه ، شهره شروع کرد به استفراغ، زنگ زدم مطب دکتر ع  گفتم آقای دکتر، شهره داره بالا میاره ،دکتر گفت عیبی نداره از علایم میگرن استفراغ هم هست. دو سه ساعت گذشت و استفراغش بند نیومد، بردیمش بیمارستان ، گفتن برین اورژانس اعصاب. دخترمو که خوابوندم سر تخت دیدم یه چشمش داره یه طرف دیگه میره ، دویدم به اینترنه گفتم خانوم دکتر تو رو خدا بیا دخترمو ببین حالش خراب شده ،اینترنه هم گفت شلوغش نکن خانوم، داره خودشو لوس می کنه ، الان میا م ." 

اینجا که رسید دستهایش را جلوی صورتش گرفت و های های گریه کرد و به من گفت خانوم دکتر به خدا شهره من اهل ناز و ادا نبود به زور می بردمش دکتر....

بقیه حرفهایش را باید سعی می کردم از میان هق هق های تلخش بفهمم : همونجا روی تخت گفت مامان نمی تونم دست وپامو تکون بدم ، فلج شد، براش سی تی اسکن اورژانسی انجام دادن و دیدن که توی مغزش تیکه تیکه خونریزی کرده ، همون شب رفت کما و فرداش تموم کرد...بچه ام رفت..گلم رفت...

بیست و چهار سالش بود.

اولین بار بود که من هم همزمان با مریضی گریه می کردم ، آنقدر این زن بی تاب و دلشکسته بود و گریه اش آنقدر سوزان بود که اصلا نتوانستم اشکهایم را همانجا داخل چشمهایم نگه دارم. راهشان را گرفتند و سرازیر شدند...

خواستم به زن بگویم هزارن نفر آکوتان می خورند اما مشکل پارگی رگهای مغزی برایشان رخ نمی دهد و شاید به علت نادر بودنش دکتر ص به آن فکر نکرده، خواستم به زن بگویم ۹۰ ٪ سردردها علت بدی ندارند و شاید بخاطر همبن بوده که دکتر ع به فکر سی تی یا ام آر آی نبوده  اما دیدم هیچ کدام از اینها چیزی از مسوولیت سنگین پزشک بودن کم نمی کند..زن بیرون  که می رفت گفت خانوم دکتر فقط دعا کن خدا وجدانتو ازت نگیره......

* ACCUTANE =دارویی که برای درمان آکنه بکار می رود. از جمله عوارض آن تورم مغز و افزایش فشار داخل جمجمه است.دز صورت بروز علایم افزایش فشار داخل مغزی مثل سر درد،تهوع و... باید حتما ته چشم معاینه شود ودر صورت بروز ادم پاپی ( تورم ته چشم) باید دارو سریعا قطع گردد.

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 16:38  توسط هلال  | 

شلوارش را که بالا زد یک بریدگی ۲ سانتی متری روی رانش دهان باز کرده بود.پرسیدم چی شده و زن جواب داد که چاقو  رفته تو پام.  گفتم نصف شبی چاقو کجا بود؟ گفت کارد میوه خوری بود خانوم دکتر، شوهرش هم پرید وسط حرف زنش که بله ،شبا دیر می خوابیم، اومدیم میوه بخوریم ،بچه هم شیطون ، نشست روی پای مامانش و خلاصه اینجوری شد که می بینید..

پرستار زخم را شستشو داد و بعد خودم نشستم که بخیه کنم ، خونریزی دوباره شروع شده بود، باید عمق زخم را می فهمیدم.بی حسی را که زدم پنس را برداشتم و آرام داخل زخم کردم، حداقل سه سانتی متر به داخل عضله فرو رفت،سرم را بلند کردم و گفتم عجب بچه قوی دارید که تونسته این اندازه چاقو رو فرو کنه تو پاتون، اصلا ببینم چرا این بچه ها شبا اینقدر دیر می خوابن ؟! یعنی تا ۵/۲ شب بیدار بوده؟!

زن و شوهر هیچ نگفتند و من خواستم بگویم دروغ ماهرانه تری می گفتید، خواستم بگویم این زخم یک چاقوی ضامن دار است که بچه نمی تواند اینقدر داخل گوشت فرو کند، اما ساکت شدم و فقط گفتم که پرستار نخ کرومیک ۰۳ را بیاورد.شوهرش ظاهر شسته رفته ای داشت و آرام و خونسرد به زخم نگاه می کرد و به زن می گفت چیزی نیست عزیزم ،الان تموم میشه.  نخ کرومیک ۰۳ نداشتیم و پرستار به مرد گفت که برود از داروخانه شبانه روزی صد متر پایین تر بخرد.مرد هم غرغرکنان بیرون رفت که یعنی چه،شاید مریض در حال مردن باشه  شما می فرستیدش نخ بخره.

تا مرد برگردد بیکار بودم . دستهای دستکش پوشیده ام را توی هوا نگه داشته بودم و زن را نگاه می کردم.۳۵-۳۶ سال داشت و هنوز زیبایی دخترهای جوان را داشت اما کمی جا افتاده تر. او هم به من نگاه کرد .نگاهمان که به هم گره خورد حدسی را که توی ذهنم وول می خورد به زبان آوردم ،با شوهرت دعوات شده؟ یک مکث طولانی کرد و بعد فقط سرش را به نشانه تایید پایین آورد.

گفت :" خیر سرش فوق لیسانس ریاضیه. اما مثل لاتهای خیابون ،چاقو توی جیبش می ذاره، اصلا هیچ کارش به آدمیزاد نیست ،از سر شب داشت باهام یکی به دو می کرد و آخرش هم زد این جوریم کرد."

آخه چرا؟ و زن جواب داد به همه مشکوکه، میگه چرا ساعت ۹ از بازار اومدی؟ چرا واینسادی با خودم بری؟بعد هم چاقو کشید که حالا می زنم پاتو ناکار می کنم که دیگه نتونی از خونه بیرون بری. البته تقصیر خودمم بودها، هر چی گفت جوابشو دادم اونم کفری شد ، من که اخلاقشو می دونم ...

اینم از نخ خانوم دکتر،بدوزین ما زحمتو کم کنیم ،شما رو هم بی خواب کردیم.  شوهر زن بود که برگشته بود. بعد هم نشست کنار زن و دستش را در دست گرفت و گفت یه وقت نترسی ها. بعد هم رو به من سری تکان داد و گفت بچن دیگه، هزار جور دردسر دارن!

توی دلم گفتم اگه این کلینیک خصوصی نبود حراست و نگهبان ،دردسر اصلی رو حالیت می کردن.

موقع رفتن هم با احتیاط زن را از تخت پایین آورد و گفت پس اگه واکسن کزازش بمونه فردا که اشکالی نداره؟  و یکبار دیگر روش عوض کردن پانسمان را سوال کرد.

ساعت ۵/۴ بود که رفتند و من تا صبح خوابم نبرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 22:9  توسط هلال  |