بعد از ظهر رفتم داخل اتاق تا چیزی از مادرم بپرسم. خواب بود . آهسته صدایش کردم : " مامان....." بر خلاف همیشه که سریع پلکهایش را بالا می برد و هراسان می پرسید بله ؟ این بار بیدار نشد. چند دقیقه ای بالای سرش نشستم و تماشایش کردم .
اثری از آن موهای مشکی پر پشت، ابروهای بلند به هم پیوسته ، پوست گندمی یک دست و دستهای لطیف و کشیده اش نبود. چشمهای درشت مشکی اش را حالا فقط لابلای عکسها می شود پیدا کرد.
روند فرسودگی تن آدمها یک امر طبیعی است اما فدایی فرزندان بودن چیزی است که این روند را در مادرانی از جنس مادر من به شدت جلو می اندازد. واقعا آدم باید چقدر عاشق باشد که بتواند خود را به تمامی خاموش کند تا راه روشنایی و نور را به زندگی کسانی باز کند که اولاد می نامدشان. و مادر بودن یکی از معجزات شگفت دنیاست...
مادرم تنها کسی است که با وجود نا همخوانی عقاید و نظراتش با من، با وجود همه نقد هایی که همیشه بر باورهایش می کنم ، با وجود همه نا سپاسی هایم ،با وجود همه خود خواهی هایم مرا می پذیرد و مثل آفتاب، وجودم را روشن می کند.
داشتم پشت دست ضخیم شده اش را لمس می کردم که چشمهایش باز شد و من دیدم همه آن چیزی که نامش را گذاشته اند محبت مثل یک کبوتر توی چشمهایش بال باز کرده است...
تمام مدت دختر ساکت بود و گوشه میز مرا نگاه می کردو تند تند پای راستش را تکان می داد.گفتم من که گواهی سلامت پرده نمی دهم،تخت معاینه زنان هم اینجا توی کلینیک نداریم،ببریدش پیش ماما بهتره.
مادر دختر گفت : "خانوم دکتر گواهی نمی خوایم فقط می خوام خیالم راحت بشه این عصر جمعه ماما از کجا پیدا کنیم؟خودتون یه جوری روی همین تختها معاینش کنید دیگه.
خلاصه از او اصرار و از من انکار. خلوت دو جوان و آنچه بینشان گذشته بود آن هم به حلال،چه ربطی به من داشت؟ در حال بحث با زن چادری بودم که یک دفعه چشمم به یک قطره اشک افتاد که روی گونه دختر سرازیر شد و دنبالش هم یک رگه سیاه از ریمل روی صورت رنگ پریده اش کشیده شد.
جدال بیشتر سزاوار نبود،من معاینه اش نکنم هم آنقدر دخترک را این مطب و آن مطب می گرداند تا از سلامت آن پرده زندگی ساز مطمئن شود.گفتم شما بیرون تشریف داشته باشید تا من معاینه اش کنم.زن این پا و آن پا کرد و گفت حالا نمیشه منم باشم خانوم دکتر؟ با صدایی که از عصبانیت می لرزید تقریبا داد زدم نخیر خانوم ! بیرون باشید . زن بدون هیچ حرفی در را باز کرد و بیرون رفت.
اسم دختر را پرسیدم،سمیرا بود.بعد هم از اعصابش و اینکه چرا ناراحته سوال کردم.بغضش شکست و هق هق گریه اش بلند شد،چشمانش مثل چشمه می جو شید و قطره های درشت اشک تمام ریمل و خط چشمش را شستند.جعبه دستمال کاغذی را بطرفش گرفتم و حرفی نزدم جز اینکه سرم را پایین بیندازم و بگذارم تمام گریه اش را بکند. کم کم ساکت شد و از خودش گفت که افسردگی داشته است و هنوز هم سرترالین و کلونازپام می خوردواز خانواده اش که دیگر ذله اش کرده اند. بعد پرسیدم خودت حاضری معاینه بشی؟اصلا ببینم اتفاقی هم بین شما افتاده؟ آیا......
دختر انکار کرد اما چشمهای نگران و لحن نا مطمئنش چیز دیگری می گفت. بعد هم با کمی مکث گفت اما شما معاینم کنید وخودش رفت و روی تخت دراز کشید. بلند شدم و پرده را کاملا کشیدم و گفتم لباساتو در بیار و آماده شدی صدام کن.با اکراه دست به شلوارش برد.خیلی خجالت زده به نظر می آمد.در حالی که دستکش به دست می کردم به دروغ گفتم من اینجا روزی ده نفر رو از همین معاینه ها می کنم،یه چیز عادیه که همه برای اطمینان انجام می دن.تو هم راحت باش.
بماند که روی تخت معمولی بیمار و بدون چراغ بزرگ معاینه و با تمام پا جمع کردنهای دختر چه زحمتی کشیدم تا توانستم آن پرده عفت و عصمت را پیدا کنم! هنوز فتح باب نشده بود !!!
سرم را بلند کردم و به دختر که چشمهایش را بسته بود و لب به دندان گرفته بود گفتم خوب ، پرده ات هم سالمه.دختر چشمهایش را باز کرد،برق خوشحالی توی صورتش واضح بود.سریع خودش را جمع و جور کرد و بلند شد. مادر بی طاقتش که تا آن موقع دو سه بار در زده بود همان وقت لای در را کمی باز کرد و به داخل سرک کشید.اشاره کردم بیاید داخل. در حالی که دخترش را می پایید گفت:" باباش هم بیرونه ، دیگه داشت یه چیزهایی بو می برد. " خبر مهم را دادم. یک لبخند پت و پهن صو رتش را پر کرد و تشکر کنان بلند شد و در حالی که از بد بختی دختر جماعت و بد جنسی مردها می نالید با دخترش اتاق را ترک کرد.
پنج دقیقه بعد در حالی که داشتم به اهمیت هایمن* ،این تنها نشان نجابت فکر می کردم صدای در بلند شد و سمیرا را دیدم که کله اش را داخل اتاق کرد و گفت یه دقیقه بیام تو؟ به داخل آمد و باز هم با همان سر رو به پایین گفت بابام نمی دونست ما واسه چی اومدیم،ممکنه زنگ بزنه ازتون چیزی بپرسه تو رو خدا نگین منو معاینه کردین ها..بگید معده اش درد می کرده یا اضطراب داشته...در ضمن به بابام گفتم نسخه ام رو جا گذاشتم، یه چیزی بنویسید من بدم بابام از دارو خونه بگیره ..!
یک شیشه شربت مو لتی سانستول برای دخترک لاغر اندام که بی اشتهایی هم داشت بد نبود....
*HYMEN= پرده بکارت
۱-زنش دیوانه باشد ۲-خوره(همان جذام) داشته باشد ۳-برص (همان ویتیلیگو* )داشته باشد ۳-شل و لنگ باشد ۴-از نظر جسمی طوری باشد که راه ادراری و مدفوعی اش یکی باشد ۵-مشکلی در ناحیه تناسلی داشته باشد که ارتباط جنسی را نا ممکن کند ۶-کور باشد
زن نیز در شرایط زیر بدون دردسر طلاق، می تواند ازدواج را فسخ کند(البته اگر بعد از عقد بفهمد) :۱-شوهرش دیوانه باشد ۲- به هر علت قادر به انجام ارتباط جنسی نباشد
شوهر کور و چلاق و جذامی و ویتیلیگویی هم زنش ،نوش جانش ! دلش خواست طلاق می دهد دلش نخواست هم چشم زنش کور..! می خواست آدم باشد هوش و حواسش را توی کله اش جمع کند.
* ویتیلیگو یک نوع بیماری پوستی است که به علت از دست رفتن رنگدانه ها ،پوست به صورت تکه تکه کاملا سفید می شود.
به آنها اطمینان دادم که کشیدن بخیه ها هیچ موردی ندارد اما تصمیم گیری را به عهده خودشان گذاشتم.پشت میزم نشستم و نجواهای پدرو مادر نگران را تماشا کردم.نا مشخص بودن زمان برگشت دکتر جراح مغز و اعصابشان از مسافرت و کلافگی دختر از باندهای روی سرش راضیشان کرد که بخیه ها کشیده شود. از من خواستند خودم این کار را بکنم...چشمهای مادر دخترک که پر از دلواپسی بود تیغ بیستوری را به دستم داد.داشتم با پنس یکی یکی نخها را بالا می دادم که زیر نور چراغ اتاق پانسمان متوجه خطی روی سرش شدم که معلوم بود جای عمل قبلی است ، پرسیدم قبلا هم عمل شده؟ پدرش کوتاه و غمگین جواب داد بله..کارم که تمام شد پدر دختر را به کناری کشاندم و پرسیدم تومور دخترتان خوش خیم بوده؟ آه بلندی کشید و گفت : "اپاندیموما هست خانوم دکتر،دخترم الان ۲۲ سالش هست از ۱۳ سالگی سراغش آمده ،بار نهم است که عملش می کنیم هر سال عود می کند......."
دخترش از اتاق بیرون آمد و مرد با شوق و مهربانی به طرفش رفت و گفت دیدی دختر بابا..دیدی تو از اپاندیموما قویتری؟ اینم از بخیه های این دفعه..حالا کو تا سال دیگه........
وقتی داشتند بیرون می رفتند یادم آمدکه داروی تقویت کننده مو را به مادر دختر معرفی نکردم آخر از من پرسیده بود خانوم دکتر چی بزنم موهای سر دخترم زودتر در بیاد؟ می خوایم این دفعه مو هاشو تیفوسی بزنیم با یه های لایت زیتونی..و با ذوق و لبخند دخترش را نگاه کرد.....
از طرفی هم در دعاها و احادیث این طور آمده که "خدایا گناهانی را که موجب نزول بلاها و رنجها بر من شده است را ببخش".
اینجاست که آدم تکلیفش را نمی داند که وقتی بدبختی و ذلت روی سرمان آوار می شودبخاطر آن است که خیلی خوب و عزیز هستیم یا به این دلیل است که خیلی مزخرفیم و گند زده ایم به همه چیز..!!!
*MI :سکته قلبی
**MENIER :بیماری که با سه جز سر گیجه، وزوز گوش و کاهش شنوایی مشخص می شود.