وقتی سال تازه شروع می شود حس معماری را دارم که روی یک زمین صاف و خوش محل وخوش خاک و وسیع ایستاده،تمام مصالح،جلویش ردیف شده واو می تواند با هر نقشه ای که دلش خواست شروع به ساختن بنا کند.پارسال نقشه آسمانخراش را داشتم اما نمی دانم چه شد آخرش یک تک واحدی سی و پنج متری تنگ و تاریک از آب در آمد!!!!
امروز هر کاری کردم نتوانستم به بچه همکارمان عیدی بدهم:یک دختر بچه شش ساله شیطان و بی ادب و پررو!! اوقتی می آید همه پرسنل کلینیک را عاصی می کند.البته می دانم بچه بیچاره تقصیری ندارد و رفتارش محصول مشترک برخوردهای پدر و مادرش با اوست. امروز جلوی روی من چند نفر از همان پرسنل عاصی،به این شیطان کوچک عیدی دادند،من می توانستم انتظار پنهان مادرش را از سخاوت دکتر کلینیک احساس کنم اما دستهایم را توی جیبم کردم و به اتاقم برگشتم! خوب چه کنم ، دلم می خواهد از عیدی دادنم لذت ببرم نه بخاطر تعارف و رو در وایسی این کار را بکنم.
دارم فکر می کنم که چرا امام صادق گفته بچه در ۶ سال اول زندگی آقا و فرمانده است وبایدهر چه گفت به حرفش گوش داد.به نظر من که این حدیث تبصره و تو ضیحات جانبی هم داشته که امام بعلت ذیق وقت از آنها صرفنظر کرده!! نمونه اش همین دختر همکارمان از خوردنی و پوشیدنی و بازی کردنی هر چه بخواهد مهیاست اما در زمان حضورش هر گونه هوس فرزند داشتن را در اذهان عمومی محو می کند!!!
عمویم شب به مهمانی رفت و فامیل و آشنایان را دید.به خانه برگشت،با همسر و بچه ها گپ زد و خندید،رختخوابش را پهن کرد و خوابید.اما هرگز از آن رختخواب برنخاست.فردا صبحش،اشک و شیون بر جسم سردش...
چگونه مردن دغدغه جدید ذهنم است.من به اقتضای شغلم با بیماریها و حوادث انسانی زیادی روبرو می شوم،هر بار این نگرانی در من سر بلند می کند که نصیب من از اینها کدام است؟
ای کاش کلیدی که دروازه مرگ را به رویم باز می کند گیر نداشته باشد،راحت بچرخد و قفل را باز کند.
خدایا! کلید ساز خودت هستی...
آدم هر چقدر هم صادق و رو راست باشد،خودی در درون دارد که بر اخفای آن اصرار می ورزد،با این همه آمدم برای نوشتن چرا که احساس می کنم حتی با وجود خود سانسوری باز هم نوشتن می تواند فاصله مرا با خودم کم کند...